*کلبه ی پائیزی من*

دارم با چهلمین زمستان زندگیم خداحافظی می کنم اما درونم همان دخترک هفده هجده ساله ایست که خود را مخاطب همه ی شعرها وترانه های عاشقانه ی دنیا می داند او که همه ی سهمش را از زندگی در رویاهایش بهار وباران می بیند او که هنوز حتی نمی داند مادر بودن چه شکلیست او که هنرمندانه چشمهایش را می بندد ورویا می بافد رویا می بافد رویا می بافد وزندگی را همیشه دقیقا همانطور که نیست می بیند ومی خواهد .دخترکی با موهای بلند ولخت یکدست خرمایی ودستهای نرم وسپید وزیبایی که همکلاسی هایش خیلی دوستشان دارند با چشم وابروی مشکی وتپل مپل باعطر بهار وبابونه وباران

هنوز هم حق خودش را مخاطب عاشقانه ترین ترانه وشعر ها بودن می داند ومن هی فریاد می زنم وبه او تلنگر می زنم چهل سالگیش را موهای سپیدش را واو اما گوشهایش را محکم گرفته و نمی شنود نمی خواهد بشنود...

×××××××

این اسفند کاش برود پی کارش چرا مردم بیهوده فکر میکنند اسفند معجزه می آورد کاش این این نودورنج بروددیگر؛کبیسه هم هست ویک روز دیر تر می رود ویک روز بیشتر آزارت می دهد...

××××××××

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم

رنجی به قدر کوچ کنونم کشید ورفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید ورفت

چه دردناکه نوشتن "زنده یاد"افشین یداللهی!!!

*********

بعدا نوشت:

دیشب فینال استیج بود، بهروز خیلی شبیهه به دوردست نزدیک من!!!

دیشب دوباره شب همون دخترک بود وخودش رو مخاطب خاص هر دوترانه ای دید که بهروز که نه!دوردست نزدیک من خوند باور کنید اینبار حتی گیساش رو هم کشیدم که بیاد بیرون ولی نیومد...

دوردست نزدیک من همیشه بوده همیشه نبوده همیشه هست همیشه نیست اوعزیزترین پارادوکس زندگی من وآن دخترک درونم است...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٢/٢٦ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

کی میگه عشق مرز نمی شناسه

نه جانم عشق مرز می شناسه مذهب می شناسه دین می شناسه عرف می شناسه اصلا شرق وغرب جهان رو خیلی بهتر از قطب نما می شناسه

اونی که مرز وحد ومذهب و...نمی شناسه درده جانم درد

**********************

اسفند وفروردین یعنی فقط خستگی وقتی هیچ جام قرار نباشه بری مسافرت که دیگه میشه خفقان...

***********************

باید از این جماعت پرگو گریخت !

واقعا می گویم...گاهی دلم می خواهد بگریزم از این جا!

حتی از اسمم!از اشاره،از حروف...از این جهانِ بی جهت،که مَیا،که مگو ،که مپرس!

 گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا...گوشه ی دوری گمنام،

حوالیِ جایی بی اسم...بی اسمِ خودم اشاره به حرف!

بی حرفِ دیگران ،اشاره به حال !

بعد بی هیچ گذشته ای...به یاد نیاورم از کجا آمده؟کیستم؟اینجا چه می کنم؟

بعد بی هیچ امروزی...به یاد نیاورم،که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست!

گاهی واقعا خیال می کنم،

روی دست خدا مانده ام!

خسته اش کرده ام! 

راهی نیست...باید چمدانم را ببندم،

راه بیفتم ...بروم...و می روم.. اما به درگاه نرسیده از خودم می پرسم :

کجا‌‌...؟!کجا را دارم؟!کجا بروم؟!

"سیدعلی صالحی"

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٢٥ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

مدتهاست غم با همه ی عظمتش آمده نشسته اینجا روی دلم وسنگینی میکند،همیشه ی زندگیم؛ غم که آمده عجیب نوشتنم گرفته

ادمهای زندگیم می آیند میروند می نشینند بلند میشوند لا به لای همه ی روزمرگی ها

اتفاقات زندگیم هی می آیند ومیروند ،لا به لای همه ی روز مرگی ها

دلم می خواست میشد این همه غبار وگرفتگی را شست از رابطه های غبار گرفته وروزمرگی های خاکستری شده اما نمی شود

کاش حال این همه غبار ورنگ ورو رفتگی را میشد خوب کرد،کاش راهی وجود داشت

این روزها زیاد ماه وماهی جناب اشرف زاده را گوش میدهم خوب است هنوز مثل "تا من بدیدم روی تو"اصفهانی بوی نا نگرفته!

"هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی"

حال دلم هیچ خوب نیست...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱۱/٦ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

وقتی دلت محزون باشه می گرده دنبال یه دلخوشی کوچیک یه دلگرمی کوچیک دنبال یه شادی ساده بعد یهو تو دنیات قحطیش میادهر چی دلخوشی ودلگرمی وشادی هرچند کوچیک وسادست!حتی یهو ممکنه طاعونم دوباره بیاد ودنیات رو وربگیره ،خوبه ها یهو دیدی تو این هیر وویری طاعون زده یهو دلگرمی کوچیکت رو پیدا کردی و تازه یهونوشتنت گرفت و یه رمان  نوشتی به اسم دلگرمی درزمان طاعون،تازه خدا رو چه دیدی شاید یهویی معروفم شدی حتی یهوئی تر از مرگ هاشمی!

شاید...

***************

بی ربط نوشت :اهل رمان اگر هستید وعشق در زمان وبای مارکز رو هنوز نخوندید،زمان رو از دست ندید...

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٢٦ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

قرارمان پائیز بود آذر باشد چه بهتر

امسال وقت خوبی بود یک روز اول باران ببارد بعد من بروم، حالا اما تا پایان پائیز ۱۳ روز مانده است فقط 

نه بارانی می بارد اما 

نه من میروم انگار

یادت هست خدا قرارمان را!؟

این سردرد بی امان بد امانم را بریده است کسی چه می داند شاید نشانه ی خوبی باشد...

....................

اگر کسی مرا خواست بگوئید رفته باران ها را تماشا کند

واگر اصرار کرد بگوئید برای دیدن طوفان ها رفته است

واگر باز هم سماجت کرد بگوئید

رفته است تا دیگر باز نگردد!

"بیژن جلالی"

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱٧ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

چهل سالگی

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/٩ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

داشتم از غصه وتنهائی واز همه بدتر این سردرد لعنتی می ترکیدم که یهو پریسا تکست داد میائی بریم حسینیه؟ امشب مراسمه!

رفتم

سبک نشدم

برگشتم...

************

خاطرات نه سر دارند نه ته،بی هوا می رسند تا خفه ات کنند

میرسند در میان یک فکر، وسط خیابان،حتی میان یک حرف سردت می کنند

رگ خوابت را بلدند زمینت می زنند ،خاطره هایت تمام نمی شوند تمامت می کنند ...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٢٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

دختر زیبایم هر روز معصومانه ترین دوستت دارم های جهان را بارهازیر گوشم نجوا می کند

پائیز هم که همین حوالی نزدیک ماست باران هم که آمد

تازه محمد اصفهانی هم راه به راه  تا من بدیدم روی توای ماه وشمع روشنم ...

برایم می خواند از فلش متصل به رادیوی کوچکم!!!

پس چرا اینجا درد مهمان کوچه ی دلم شده!؟

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱٤ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

برای خودم چای دم نکرده ام این چای که میبینی کهنه دم است از عصر،

نمی دانم چرا! امامن هرگز فقط برای خودم چای تازه دم نکرده ام 

*****

کاش تو روبروی من نشسته بودی واز زوال وپایان جهان می گفتی واگر حوصله بود در غروب های نا به کار جمعه فال قهوه می گرفتیم.چه آسان بودیم وآب را گاهی در تاریکی از کوزه می نوشیدیم وگاهی کلماتی در دست های ما برف میشد وروز مارابه شب پیوند میزد.بوی نم ونیستی وغصه وبیماری با لطف کلام تو می مرد.کاش تو در این غروب جمعه بودی

احمدرضا احمدی

******

الان یک ماه واندیه که مثل یه خط ممتد سرم درد می کنه اینم مثل باقی دردا داره میشه جزئی از من کم کم ،هر چیم چای می خورم نمی دونم چرا افاقه نمی کنه!

دوست دارم فیلم فروشنده رو ببینم و لانتوری رو،راستی نمی دونم چرا تو سالن سینما چای نمیدن ؟خوب صحبت کنید چای بدن خوب...

******

در دست های چه کسی اسراف میشوی تو

اکنون که من به ذره ذره ات محتاجم...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢۳ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

شروع یک فاجعه یا عمق یک فاجعه؛نمی دونم کدومش؟! فقط میدونم یعنی دلت نخواد بری حرم امن آقا امام رضا با همه ی عشقی که همیشه ی زندگیت داشتی بهش داشتی...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱٠ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

بعضی وقتها باید یک جائی درون خودت زندانی بشوی وساکت ساکت ساکت بمانی

ولی اینجا بیرون خودت مثل همیشه هایت همیشگی باشی معمولی مثل همیشه هایت ومحکم تر

حتما همه ی آدمها یک روز هائی دلشان خواسته نباشند وحالا یکی از همان روزهای این شکلی من است

هی قهوه ی تلخ می خورم ترانه ای را که عاشقانه دوستش دارم گوش می دهم هی کلرودیازپوکساید می خورم هی دوباره موهای سرم مشت مشت می ریزد هی دوباره نمی خوابم ونمی خوابم وبا خودم می گویم این آسمان  کماکان آبیست و چرندیاتی از این دست...

چقدر این بغض پر توقعم شانه هائی را می خواهد برای سیرگریه کردن !واز پسش خوابی عمیق،به عمق آرامش یک مرگ...

*******

این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح

مرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٢٠ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

کینه هایم رافراموش کرده ام

عشق هایم را

دشمنانم را بخشوده ام

دوست تازه ای بر نمی گزینم...

عباس کیارستمی

روحش شاد

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱٤ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

اینجا هیچی درست بشو نیست

همه چیزهمین طور ادامه داره...

همه ی اونائی که ابد ویک روز رو دیدن دلشون سوخت برای سمیه ی قصه

دل من اما سوخت بیشتر،برای نوید کوچولوی قصه 

یکی مثل نوید قصه یکی مثل سمیه ی قصه تا ابد ویک روز زندگیش نمی تونه طعم آرامش وخوشبختی رو بچشه حتی اگه یه روزی یه جایی کل دنیا به کامش بگرده اونقدر تلخ بزرگ شده که دیگه همه ی مزه ها براش تلخ باشه...

همه محسن رو انگل قصه دیدن من مرتضی رو انگل تر...

بازم خدا روشکر که نوید سمیه رو داشت!

پی نوشت1:امیدوارم این فیلم هیچوقت خارج از مرزهای این مملکت اکران نشه!

پی نوشت2:ربطی نداره ولی چرا" ابد ویک روز "همش منو یاد "یه حبه قند" مینداخت؟!

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٢٧ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

 یه روزائی شبیه یه یادها وخاطره های خاص وآس یه جائی ثبتن که آلزایمرم پاکشون نمیکنه اصلا من میگم تقویم اون 365 روز معروف نیست تقویم هر کسی روزائیه که تیک خورده که ثبت شده مثل امروز برای من مثل ساعت 10 شب یلدای هرسال وفال حافظم برای تو مثل عصر یه چهار شنبه ی زمستونی مثل...

اینکه اینقدر حالت خوبه اینکه اینقدر همه چیز برات آرومه اینکه زمین بر وفق مرادت می چرخه حالم رو خوب می کنه

*************

تنها ماندم نه مثل ماهی در تاریکی یکدست شب

نه مثل پرنده ی بی هیچ کس در قفس

نه مثل ماشین عروس پایان جشن

نه مثل فروغ بعد از شاپور

تنها ماندم 

نه مثل ماه که روشنائیش را

نه مثل پرنده که آوازش را

نه مثل ماشین عروس که لیلیوم های سفیدش را

نه مثل فروغ که ابراهیم گلستانش را داشت

تنها ماندم درست مثل خودم

تنهای تنهای تنها

مثل خودخودخودم

"فاضل ترکمن"

چه مهم!!!

هرچی آرزوی خوبه هرچیم که حال خوبه مال تو...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٢٥ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

شاید یکی از خاص ترین وبهترین لحظات زندگیم بود اون روزی که توان بالارفتن از اون همه پله رو نداشتم وروی اولین پله ولو شدم وتو رفتی بالا تا جواب آزمایشم رو به دکتر نشون بدی وچند لحظه ی بعد اشک ریزون وپروازکنون پریدی بغلم وکلی با هم اشک شوق ریختیم وتو خوشحال تر بودی از من بابت منفی بودن جواب اون آزمایش کذائی

اون روزا وماه های سخت؛ کم باعث زحمتت نشدم 

پا به پام اومدی وکنارم بودی بدون اینکه حس کنم خسته ای ببینم پاهات توان سابق رو ندارن اگه تا ته دنیا لازم بود باهام می اومدی بدون گلایه بدون حرفی حتی توی لفافه ،که حس کنم خسته ای 

میشه نشست وساعت ها باهات حرف زد شب تا صبح یه ریز وتو فقط گوش بدی واسه من که هیچوقت بلد نبودم با کسی حرف بزنم اصلا کسی رو نداشتم که باهاش درد دل کنم تو بهترینی

میشه همه ی فرکانس های مثبت جهان رو از مهربونیات گرفت...

************

 خدایا مراقب مریم نازنین من باش این روزا "ام اس"بد جوری آزارش میده تو اما نامت دواست وذکرت شفا

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱۸ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com