*کلبه ی پائیزی من*

سلام... خودت بهتر از هر کسی می دونی که چقدر دلتنگتم

به اندازه ی هم ی زندگیم خسته ام

میگن یه روزی بزرگترین آرزوت اومدن من بوده

من اومدم آرزوت شدم پس چرا اینقدر زود تنهام گذاشتی؟

همه ی دنیای من بودی همه ی امیدم... منم همه ی عشق بیکران تو

تو واسه همه آخر محبت بودی

آرزوت که دیگه جای خود داشت

همه ی بازیای بچگیم با تو بود

سرت که درد می گرفت دنیا رو سرم خراب میشد

یه دفعه اون درد لعنتی اومد

چقدر درد می کشیدی و هیچی نمی گفتی

2 سال تمام آزارت داد و خیلی زود رفتی

20 آبان 1371 تلخترین روز زندگی منه روزی که تو رفتی

از همون روزا مثل قناری رفتم تو لک چقدر توی همه ی زندگیم کمت داشتم و دارم

تو خوشیام تو تلخیام تو موفقیتام تو تنهاییام

تو مشکلاتم تو همه و همه ی زندگیم کمت داشتم

به وسعت همه ی زندگیم خسته ام کاش کنارم بودی

کاش شونه هاتو داشتم دوست دارم بیام پیشت هر چه زودتر

از هر چیزی به اسم زندگی خسته شدم راستشو بگم کم اوردم

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٢٧ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

ساعت 5 برنامه کودک وفقط یه کانال تلویزیونی

...کلانترو قلبی مهربون ماورای ستاره ی حلبیش..خانواده ی دکتر ارنست

مهاجران..نل..بل و سباستین..موش کلنداک و گربه ی هفت خط

چارخونه بازی..خاله خاله بازی..هفت سنگ..دق دق..وسطی و

دنیای زیبایی که هیچ جای دیجیتالی نداشت و تک تک این بازیا

این کارتونا درس زندگی بهمون یاد میداد یادشون به خیر

حالا دنیای بچه ها شده الکترونیک دیجیتال رایانه..که

همشون بزن بزن یاد میدن بی هدف بی هدف دنیای بازیاشون دنیای آدم اهنیاست

آدم اهنیایی که دل ندارن

یادش به خیر به ما یاد داده بودن به چیزی که دل

نداره دل نبندیم این روزا تو کارتونا تو بازیا اثری از

دل نیست اثری از مهربونی نیست

راستی مگه دلم دمده میشه؟

     
نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٢٥ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

برای او که هست تا فقط دوستش بدارید. دوستش می دارید چون دوست داشتنش مایه آرامش است. اگر صبحی بلند شوید و محبتی نسبت به او در دلتان احساس نکنید آن روز آخر دنیاست. آن روز دیگر چیز برای ماندن وجود نداردو آن روز می میرید و دیگر هرگز زنده نمی شوید

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٢٤ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

 

از لالایى کودکى تا خیرگى این آفتاب انتظار تو را داشتم

در شب سبز شبکه ها صدایت زدم در سحر رودخانه در

آفتاب مر مر ها و در این عطش تاریکى صدایت مى زنم این

دشت آفتابى را شب کن تا من راه گمشده را پیدا کنم و در

جا پاى خودم خاموش شوم شبیه تاریک من!

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٢۳ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

داشتم به چیزی به نام زندگی فکر می کردم

به خودش به فراز و نشیباش

اگه میشد توی فرازای زندگی خیلی شادمان نشم

توی نشیباش اینقدر کم نمی اوردم

وقتی غصه و درد توی وجود کسی خصوصا" عزیزی می بینم

دنیا برام تتگ تر از یه قوطی کبریت میشه

دلم می خواست هیچ درد و غمی نبودهیچکس غصه دار نبود

آسمون همیشه آبی بود اگه ابریم بود و بارونی ازش

مهر می با رید و بر کت

کاش دلامون وسعت دریا رو داشت

وقتی میشه به راحتی گل خنده رو لبی کاشت

چرا خدای نا کرده دلی رو غصه دار کنیم

خدایا

کمکم کن میخوام صاف باشم

میخوام دلمو وسیع کنم به اندازه ی همه ی آدمای دنیا

می خوام فقط دوست داشته باشم

بتونم ببخشم بگذرم رها باشم

رهای رها

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۱٩ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

امروز کودکانه در کوچه باغ خاطراتم در سرخی غروب

پاییز در آینه ماه و در عبور ستاره ام جستجویت کردم.......

رد پای آسمانیت را تا فراتر از عشق دنبال

کردم....نیافتمت

چشمانم را بستم وای روشنای عشق تو را در خویش

یافتم.......آری تکرار تو مرا به باور خویش می کشاند.......

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۱٦ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

راستی قراره در مورد پاییز بنویسم.پاییز فصل منه.من

توی این فصل قشنگ به دنیا اومدم وبه نظرم این فصل

قشنگ ترین فصل خداست...

کی گفته پاییز اونه که باد برگا رو می ریزه/واسه کسی

که عاشقه تموم سال پاییزه.

از قدیم گفته اند ومی گویند که پاییز فصل عاشق هاست

وآذر آتش گرفته هم فرزند سوم همین پاییز بود که ما را

به این روز نمی دونم چه رنگی نشاند!به عاشقیم یقین

دارم که می نویسم وگمان می کنم اگر تبریک تولد پاییز

را ننویسی باید به عاشق نبودنت یقین کرد.ومن شبی

زیر باران لطف پاییز به روی برگهای سرخ وزرد نمناک از

اشک آسمان سجده خواهم کرد.

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۱٥ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

سلام
توی یه شب برگ ریز پاییزی 9/9/آرزوبه دنیا اومد
اومد تا اونم مثل میلیونها ادم دیگه جور گاز زدن آدم به سیب رو پس بده
میدونید
هیچوقت شاعر خوبی نشد
یه شب نصفه شب یه شعر نوشت اونقدر دستش لرزید

که شعرش زیر آوار خطای کج گم شد.(درد من موجی نیست که به دریای زبان جاری و بر ساحل لب"حرف"شود.)

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۱٥ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

وقتی بود نمیدیدم
وفتی میخواند . نمیشنیدم

وقتی دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت

می خواند می جوشد و می نالد

تو تشنه آتش باشی و نه آب
و
چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و

کویر همه چیز را تاخت و در خود گداخت


تو تشنه آب باشی و نه آتش

و آنگاه عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۱٥ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

ملت ایران هیچ گاه خاطره مردی با عبای شکلاتی که با لبخند و تحمل مخالف به صحنه آمد و چنان سعه صدری داشت که در غزل خداحافظی خود چنین خواند و دشمنانش را دعا کرد را فراموش نخواهند کرد:

هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد

هر که ما را خوار کرد از عمر برخوردار باد

هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی

هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی‌خار باد
نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۱٤ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com