*کلبه ی پائیزی من*

باز آمد بوی ماه مدرسه            بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان           بوی خورشید پگاه مدرسه

از میان کوچه های خستگی       می گریزم در پناه مدرسه

باز می بینم ز شوق بچه ها         اشتیاقی در نگاه مدرسه

زنگ تفریح و هیاهوی نشاط        خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنید           از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشید     سرخ بر تخته سیاه مدرسه

بوی ماه مهر میرسه دلم واسه

روزای قشنگ درس و مشق و مدرسه تنگه

الان ۸ساله که مهر من بدون کلاسو درس میاد و میره

آروم آروم...

تو اوج سکوت.....

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۳٠ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

 من نیز دل‌ام هوای باران دارد.
من نیز نیاز به دل شستن و درد دل کردن با باران و نازنین گل یخ خویش دارم.
باران ترا به نام ابر و پاکی سوگند دهم که بباری.
ببار که او چشم به راه توست.
ببار که من سخت دل چرکین‌ام.
ببار که من سخت دل تنگ‌ام.
ببار که گل‌ها در میان دود بی نفس و آلوده تن گشته‌اند.
ببار که رنگ‌ها چرکین‌اند.
ببار که دل‌ها تشنه‌اند.
ببار تا با سرود مهر و زمزمه‌ی شاد باران رقصی مستانه کنم.
ببار که او بی‌تاب است.
ببار که من غبار اندوه گرفته‌ام.
ببار نازنین.
ببار.

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢٩ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

 


جاده

سفر

فاصله
خداحافظی
با لاخره به سراغمان آمدند
از به زبان آوردن این کلمات می ترسیدم
آنچه که نباید اتفاق می افتاد ، افتاد
و تو رفتی ، بی من
و من اینجا ماندم تنها
سفر به خیر

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢٧ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

هیچ راهی نیست بجز آسمان.

از آسمان به همه جا می توان رفت.

از آسمان می توان تا بی نهایت سفر کرد.

ولی سفری بی بازگشت.

سفری همیشگی و جاودانی.!!!

چون عشق من همیشگی است..نمی توانم آن را روی زمین بدست آورم.

زیرا زمین همیشگی نیست.

چون زمان در زمین می گذرد.

برای همین من از جاده های آسمانی برای همیشه رفتم.

به امید دیدار شما در آسمان....

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢٦ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

 

خدایا شکرت به خاطر آفرینش گل سرخ

شکرت به خاطر همه ی اون چیزای که بهم دادی واون چیزهای که ندادی

خدای خوبم شکرت به خاطر همه ی اون نعمت های که بهم دادی

دوست دارم خداجونم

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢٥ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

 پاییز زیباست
برگ ریزان روح مرا تا ابرها پرواز میدهد و بار دیگربا رقص برگها به زمین بازمیگرداند
تا بر خاک استوارتر قدم گذارم!
ولی قلب من پراز شکوفه های بهاریست
هر روز در حال شکفتن
و هر دم آوایی نو سر دادن..............

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢٢ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

وگفتی که از دل کوچک من تا آخرین کوچه

کهکشان راهی نیست. اما دم غنیمت است وفرصت کوتاه

وگفتی اگر دیر برسیم شاید سفره ات را برچیده باشی,

آن وقت شاید تا ابد گرسنه بمانیم......

آی فرشته,آی فرشته که روزی دوستم بودی,بلند شو

دستم را بگیر وراه را نشانم بده,که سفره پهن است

ومهمانی است.مبادا که دیر شود,بیا برویم,من تشنه ام,

خورشــــــــــــــید می خواهم..................

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢۱ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

صدای خش خش برگای خزونی توی گوشم ناله میکرد... آسمون بغضشو تو پردهء ابرای سیاهش پاره میکرد... رعد و برق نگاه شهر با صداش خواب زده میکرد... زمین از این همه سنگینیه بار به روی شونش گله میکرد... همچنان پای پیاده فارغ از صدای خشم آسمونی... بی خیال از ناله ها و گله های برگای زرد خزونی... جاده های بی کسی رو گم میکردم آروم آروم... تن غربت رو میشستم زیره قطره های بارون... من به یاده عطر بارون زدهء گلای پونه... میکشیدم پای خستمو تو جاده به هوای بوی خونه... 

وقتی که صدای خونه...منو تا آخره جاده میکشونه...این سراب توی جاده که چشامو میپوشونه...

          
نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٢٠ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

دلم گرفته است و ذهنم در حیرتی عجیب و نمی دانم که در روشنایی تاریک

زمانه راه به کجا خواهم برد.

در پیچ پیچ اندیشه های نارسیده ام، دالان تنگ و تاریکی را می جویم که انتها

ندارد؛ اما کورسویی از دور نگاهم را به خود می خواند، و آن گاه می نیستم که

تصمیم می گیرم؛ اوست که تصمیم می گیرد. و او، تو، هستی و تو، او و

من. میان دو هیچ دور می گردم. گاهی به تو دل می بندم و گاهی از او می

رمم. دل بستن و رمیدن به دست خودم نیست.

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱۸ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

تو مرا به بهار پیوستی و از پاییز گسستی

غروب دل انگیز و پاییز زیبای برگریز همیشه برای من زیبا بوده اند ولی پیش چشم های تو هیچ

چیز زیبا نیست

بعد از تو دگر هیچ هیچ چیز زیبا نیست و تنها زیبایی برای من پاکی تو سادگی تو و صداقت

توست.

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱۸ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

منتظرنشويد تا ديگران به شما عشق بورزند، بلكه نخست شما بايد به آنها

عشق بورزيد.

Doost_e_Gharib@yahoo.com

 

 

 


 
 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱٦ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

::::www.Gallery.Sare2008.com:::

خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن

در پس دوست داشتن باشم تا دوست داشته

::::www.Gallery.Sare2008.com:::

 

آنجا که تفرقه است ، بادا یگانگی آورم

آنجا که خطاست ، بادا که راستی آورم

آنجا که شک است ، بادا ایمان آورم

::::www.Gallery.Sare2008.com:::

چه :

با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابم

با بخشودن که بخشایش به کف می آورم

با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱٥ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

 

سرور در دلگیر شدن آسمان قبل از باریدن عشقی کهنه نهفته است آسمان

می بارد تا آرام شود هق هق آسمان تمامش خاطره است خاطره از پاییز

خاطره از ... آری آرامشی دوست داشتنی از جنس دوست داشتن شاید

لحظه ها از غم بگویند اما امید همیشه ضامن پوچ نبودن است آسمان می

بارد چون باید ببارد آسمان به امید می بارد تا بازهم دستان خورشید را در

وجود خود احساس کند شاید: زندگی همین نزدیکی هاست ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱۳ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

 

می توان
می توان شب را روز دید، می توان تاریکی را روشنایی

دید، می توان

نفرت را عشق دید ، می توان غروب را طلوع دید... می توان هیچ را

هستی دید ... می توان سکوت را فریاد دید... می توان ذلت را

افتخار دید.. می توان سقوط را صعود دید ... می توان ...

می توانیم از شکست ها پیروزی سازیم ... اما فراموش نکنیم طعم
تلخ شکست را...

می توانیم از شب روز بسازیم ... اما فراموش نکنیم سیاهی شب را ....

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱٢ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

آنجا که میخواهی بروی...

آنجا را نگاه کن...چیزی جز فنا نمی بینیو به لحظه های حس غریبت عشق هم نگاه کن...آن لحظه ها لحظه های سرنوشت ساز زندگیت هستند...بر پرده ی آن لحظه ها من را می بینیمنی که از زندگی جز تو چیزی ندارم...و اگر هم تو را نداشته باشم از زندگی هم چیزی ندارمبه شکاف عمیق شک در لایه ی دست نیافتنی ذهنت نگاه کن...آیا من مستحق آن شک غریب هستم؟

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٩ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

یه مسافر هیچ وقت جایی توقف طولانی مدت نمی کنه .... مگه اینکه دلش توقف

کنه و عاشق بشه .... ولی هیچ کمند دیگه ای غیر از عشق نمی تونه یه مسافر رو از

سفرش منصرف کنه ...... یه عاشق هم متوقف نمی شه ...... اصل عشق یعنی

حرکت ..... پس فرقی بین مسافر و عاشق نیست .... مسافر می ره تا عشقش رو

پیدا کنه و عاشق سعی می کنه تا عشقش رو اثبات کنه ..... هر دو در راه میرن و

برای عشق ..... خدا اصل عشقه .....فرقی نمی کنه اسمت چیه .... فرقی نمی کنه

عاشقی یا عارفی یا عاقلی یا مسافر ..... همه جا .... در هر عشقی .... در هر

منطقی .... در هر جاده ای .... خدا رو می جویی و بس ..... خدا رو توی شبنم روی

گل می بینی ...... توی گلبرگ گل پیدا می کنی ..... و در آخر جاده ات بهش می رسی ....

باید صبر کرد .... مثل آتیش زیر خاکستر .... آروم و طوفانی بود .... مثل موج تن به تن

ماسه ها سایید و آب دیده شد ..... باید صبر کرد ..... صبر .... نه عادت ..... عادت خدا

رو به کالبدی بت مانند تبدیل می کنه ...... و خدا درون هیچ کالبدی نمی گنجه ......

صبر خدا رو نزدیک می کنه و عادت خدا رو از بین می بره ......

خدا همین نزدیکی هاست ..... زود بهش می رسی .....

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۸ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

گوش کن  به آوای ریزش باران گوش کن ، به اوای مداوم آن گوش کن  

با هر قطره باران در می یابم که بیشتر دوستت دارم ، بگذار در تمامی طول

شب آرام ببارد ............ 
نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٧ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

اسب سیاه آرزو

من با اسب سیاه آرزوهایم
همچون باد

بر شاخه ها و بوته های این دیار

به دنبال آشیان تو وزیدم

خورشید شدم

و بر تمام دشت ها و لوت ها

درپی سایه ی قامتت طلوع کردم

رها شدم، ترکشی با پری از عشق تو

و دل صخره ها و کوه ها را

به جستجوی دستان گرم تو سفتم

ابر شدم

و بر تمام کودکیم در سالهای سیاه تنهایی

گریستم تا شایسته تو باشم

من با اسب سیاه آرزوهایم
از گذشته تا هنوز
به سوی تو تاختم...واما تو....



 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٦ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com