*کلبه ی پائیزی من*

                                        حالا دیگه تو رو داشتن خیاله

 دل اسیر آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه می گه رفتی

 ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره دل من چه صبوره

کاشکی بودی و می دیدی

 زندگیم چه سوت و کوره

آسمون از غم دوریت

حالا روز و شب می باره

دیگه تو ذهن خیابون

منو تنها جا می ذاره

خاطره مثل یه پیچک

می پیچه رو تن خستم

دیگه حرفی که ندارم

دل به خلوت تو بستم

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

                           

  خدای خوبم

  همیشه من فریادت می کنم

  یه بارم آروم صدام کن

  همیشه من واسه دیدنت چشم به آسمون می دوزم

  یه بارم یه نظر کوچیک بهم بنداز

  همیشه من میدوم به سمتت

  یه بار یه قدم کوچولو بیابه سمتم

  اما نه اگه هیچوقت آروم صدام نمی کنی

  اگه یه نظر کوچیک بهم نمی ندازی

  اگه به سمتم نمی ای

  اما هیچوقت به خودم واگذارم نکن

  تا خواستم بلغزم یه تلنگر بهم بزن

  تا به خودم بیام

  رهام نکن

  تنهام نذار

  می ترسم می ترسم از اینکه ازم فاصله بگیری...

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢۸ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

 

 خدای خوبم 

    بگذار تا تنها بمانم 

تنها ان زمان است که وجودم ارامشی از شوق وصال می گیرد 

ان زمان است که برواز تا منزلگهت دیده ام را سر شار از اشکی زلال و پاک می کند 

و ان هنگام که جام مرگ را جرعه جرعه در کام وجودم بریزی و بار گناهان صعبم را صبو رانه از دوشم بر گیری 

ان هنگام که اشک هایم با جرعه وصال تو تطهیر می شود 

تنها ان هنگام است که ارامشی قلبی در وجود تنهای خود خواهم داشت

  

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢٦ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

              

  گاهی وقت ها
  دل تنگی هم چنان ادامه پیدا می کند
  تا آن دورها
  تا آخر آسمان ، جایی نزدیکی های زمین .

  دل تنگیت انگار
  هزار ساله ست
  رویت را بیهوده برمگردان .
  نه دستانی از پشت سر ، روی چشمانت حلقه خواهد زد
  نه هُرم داغ نَفَسی روی پوست گردنت خواهد نشست
  و نه بوی آشنایی به وسوسه ، از پنجره جدایت خواهد کرد .....

 

     

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢٤ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

                        

                         

 گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

تو میروی و آینه پر می شود از بی کسی

از من سفر می کنی و به مرگ قصه میرسی

ببین که آب می شود قطره به قطره قلب من

مرگ من و قصه ی ماست فاجعه ی جدا شدن

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

 

تو جامه دان پر می کنی من خالی از جان می شوم

یک لحظه در چشمم ببین ، ببین چه بی آن می شوم

بعد از تو با من چه کنم ؟ با من بی پناه من

کجای شب پنهان شوم کجای این عاشق شکن

تو می روی و جان من گور ترنم می شود

خورشیدکی که داشتم در شب من گم می شود

چیزی نگو به آینه با رازقی حرفی نزن

برای بار آخری تنها نگاهی کن به من

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

(بیژن مرتضوی)  

                                   

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢٠ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

             

             

  سلام همه وقتی میگن سلام یعنی واست آرزوی سلامتی می کنند

  سلام اکثر موقعها یعنی دیدار دوباره بعضی موقع ها یعنی شروع

   شروعی که نمی دونی خدانگهدارش کی و به چه قیمتیه

   دو تا چشماش دو تا پیاله بود پر از می ناب صداقت عشق

  دو تا چشم سیاه و بی نظیر که سلام قشنگشودخترشاه پریونم نمی نتونست بی جواب بذاره

  چه برسه به دختر مشرقی قصه ی ما

  که بی اونکه بخواد از پایان چیزی بدونه بی درنگ گفت علیک سلام

  هر روز کنار چشمه منتظر بود تا اون چشمای سیاه رو باز ببینه

  و می دید و باز سلامی دوباره

    دیدن اون چشما مست می کردن دختر شرقی رو

  که شبای بلند پاییز وز مستونای زندگیش با غزلای حافظ و منظومه های شیرین وفرهاد  

   ولیلی و مجنون پر شده بود...تا بود توی ایل و طایفش

   قصه ی دل و دلدادگی بود

   حالا خودش دلداده ی قصه

  یه روز صاحب اون چشما وصاحب دل دختر جلو اومدو

  گفت مسافر دیار دور از خورشیدم همسفرم میشی

  دختر مشرقی دختر دیار آفتاب و چشمه بود

  بدون نور حتی دیدن اون چشمایی که مستش می کرد مقدور نبود

  نه من اهل دیار دور از خورشید نیستم

   تو برو سفر سلامت

  اون رفت توی یه شب سرد پاییزی

  هر روز دختر کنار اون چشمه میره و به خورشید خیره می شه

  و دبنال دو تا چشم میگرده اون به این انتظار زندست

  حتی اگه هرگز تمومی نداشته باشه

  حالا توی شبای بلند پاییزیش بازم میره سراغ حضرت حافظ و زمزمه می کنه

  آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست        هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

                  

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

                                 

  خورشید از دور زیباست  تو از همه جا 

 خوش به حال صندلی خالی  که انتظارش پایان یافتنیه.. 

  پنجره،
  بهانه ای بود
  برای انتظار کشیدن.
  و
  انتظار،حتی انتظار بی پایان
  تنها بهانه ی
        زندگی..“

                     

  از سرسبزی بهار زندگی تا زردی خزون پر انتظاره

  انتظار بی پایان

  و این انتظار تنها بهونه ی ادامه دادن...

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۸ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::                                                                                      

امن ترین جلوه است برای گریز و بلند ترین حسار است برای غربت
و کوتاهترین زمان است برای امید واری و وسیع ترین بیان است برای فراغت

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٥ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

                     

   در این کویر ، در این سکوت در این لحظه های نا تمام شب های سرنوشت ، بی تو تا کجا ، 

    بی تو تا کدام فراسو تا کی گام هایم به خاک ، آلوده میشود؟

   تپش گام هایم ضربان تند حادثه بود . حادثه هرگز خبر نمیکند وتو خوب میدانی که عشق   

   حادثه  سبز ضربان ملایم زندگیست .

    در میان هیاهوی بلند شن باد های کویر، سکوت شفاف پنجره خاطرات مان گم میشود

   سکوت کن که سکوت سرود آشنای لحظات تنهایی انسان است .

                               

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٤ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

                

                     

 بدون اینکه خودت خواسته باشی یه روزی از یه جایی دفتر زندگیت ورق 

 می خوره

 وتو ناچار باید از یه گوشه ی این دفتر شروع به نوشتن کنی

 لحظه ها و فصلها وسالها میان ومیرن وتو می نویسی

 از هیجان و شیطنت و دنیای کودکی

 تا نوجوونی تا..تا..تا..

 گوشه و کنار دفترت خواسته یا نا ناخواسته پر رد پا می شه

 رد پاهای که می تونن شیرین باشن یا تلخ طعم وصال بدن یا جدایی بوی  

 مرگ بدن یا زندگی

 هر چی که باشن ثبت می شن کاش میشد هر کدوم از این صفحه ها رو

 هر کدوم از ردپاهارو که نمی خوای پاک کنی

 اما خوب می دونی که نمی شه

 وسط این دفتر یه چیزی هست که اسمشو گذاشتن دل حافظه ی اصلی 

 همه ی ردپاها

 گاهی روش درد به جا میذارن هر از گاهیم لبخند...

 توی دفتر من یه رگه ردپاست اولیش از یه روز قشنگ بهاری شروع میشه

 واخریش تو یه شب سرد پاییزی به انتها می رسه

 مسیرش خیلی طولانی نبود

 با همه ی شادیاش با همه ی مهرش با همه ی خوبیش

 اثری که ازش توی حافظه ی دفترم ثبت شد فقط درد بود وغم...

 درست مثل سراب- شیرینی بی حدی که تو اوج درد به تو میبخشه

 در نهایت فقط ناکامیه و این ناکامی اونقدر تلخه

 که پیش خودت میگی کاش به درد خودم قناعت کرده بودم

 و این همون چیزیه که من اسمشو گذاشتم

              ردپایی شبیه سراب

                      

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com