*کلبه ی پائیزی من*

    

 شب است و گیتی غرق در سیاهی

 شب بلند است و سیاهی پایدار ، ولی

 باور به نور و روشنایی است ،

 که شام تیره ما را ، از تاریکی می رهاند

 و از دل شبهای یلدا ، جشن مهر و روشنایی به ما ارمغان می رساند

 تیرگی هاتان در دل نور خاموش باد

 ***یلدای همه مبارک***

 بالاخره روز آخر پاییز زیبای هزار رنگ هم فرا رسید

 یلدا اومد با اون چادر سیاه وبلندش

 تا خبر وداع پاییز رو بده و ورود زمستونو

 یلدا اومد ومن طپشهای قلبموبه باورخاطره های کودکیم پیوند می زنم

 بوی انار وهندوونه فال حافظ وقصه ها و افسانه های کهن

 عطر چای دارچین وشیرینی

 طنین دلکش صدای روح نواز بنان

 ای اله ی نازو...

 جمع های گرم وبا صفا

 یاد همه ی خاطرات قشنگ کودکانه به خیر

 به قول عزیزی

 دلم شادمانی کودکانه می خواهد

                        

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۳٠ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

           

              

آفتاب می تابد با زاویه ای نود درجه
به سویش نگاه می کنم
اما همه ی وجودم یخبندان شده
می ترسم  ،میترسم با این یخبندان ،نسل هر آنچه نامی و نشانی از دوست داشتن دارد در وجودم منقرض شود...
حالا فهمیدم با این آفتاب چرا من تهیم از گرما؟
تو نگاهت را از آفتاب گرفته ای...
نبودن نگاهت  ،عصر یخبندان و انقراض است برای
                                                                دوست داشتن
     

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٢٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

                            

 آخرین ترنم های پاییز به گوش می رسد

 همین دیروز بود که شادمان ورودش بودم

 وامروز پیشاپیش سوگوار رفتنش هستم

 زادهء پاییزم و دلم می گیرد وقت رفتنش

  "چرا...دلِ من...اینقدر...گرفته؟

 چرا بغض... چرا اشک

 اشک

 اشک

 اشک

 بهانه گیریهای کودک کوچه را چه کنم؟

 راستی، چیزی دارم امسال برای دل بهانه گیرش...

 برایش می گویم که امسال، از این پاییز تا پاییز دیگر، بهاری هست

 بهاری که میانه هایش اردیبهشت، اردیبهشتی که میانه هایش...

 شاید انتظار پاییز بعد، مثل هر سال نباشد

 کسی چه می داند...

 هوا سرد می شود

 انگار آغاز پایان است

 عاشقانه می ستایمت

 گرفتگی دلم شاید

 ازآن روست

 که تا رفتن به آسمان باید یکسال دیگر صبوری کنم آخر دلخوشم با نیازی که از تو طلبیدم

 سفر فقط توی پاییز آمدنم...برای بستن بار سفر شاید این پاییز اندکی زود بود از مقدرم لطیفا...

 تا پایان پاییز هنوز فرصت بسیار است من که حتی از دمی دیگرم بی خبرم با خود از به تاخیر 

 افتادن یکساله ی سفر ابدیم می گویم

 پیشاپیش خداحافظ  پاییز زیبای عاشقانه هایم

 خداحافظ..........بدرود

                            

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱۸ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

                       Stars

  با ستاره ها عهد بستم که بی تو می میرم

  کنون در شب هستند ستاره ها و من نیز

  ولی بی تو

  و اینک لحظه تقدیر است

  که در بی خیالی ٫ بی تو بودن را آغاز کنم

  یا

   با دستان خویش ٫ وفای به عهد کنم....

 

               

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱٤ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

  قاصدکم توی باغچه ی دلم

 نشسته شاید او حرف مرا بفهمد

 با اینکه دلم را سخت می فشارد دلش هم نمی آید گلها را پس بزند و خود را رها کند

 قاصدکم می خواهم رهایت کنم تا به آن دوردورها پر بکشی به همان دوردورهای نارنجی  رنگ

 به خوابگاه خورشیدمن می دانم، می دانم صدای قاصدکم زیباست، آزارت نمی دهد

 شاید این قاصدک...........

 قاصد اشکهای من است قاصد همه تلخیهای درونم دردهایم

 صدای قاصدکم زیباست اما آهنگ دردهای من بسی تلخ و زهرآگین...

 نه قاصدک نه نرو نرونرو مبادا که آزاری بیند

 آخرین درد های مرا به خودم واگذار

 قاصدکم را با همه ی درد های دلم درون دستم فشردم چقدر سبک شدم

 حال خودم قاصد کی هستم سوار بر باد با آخرین دردهای ناگفته ام بر دوش.

             

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/۱۳ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

 سلام ماه برگریز آمدنم کاش می دانستی چقدردلتنگ رفتنم...

 فردا که بیاید، اگر باشم و طلوع خورشید را ببینم، سیمین بار خواهد بود که طلوع نه آذررا می بینم..

  فردا که بیاید، اگر هنوز باشم، سیمین بار است که رو به آسمان 

 میکنم و به " او " ی  " نزدیکترینم " می گویم:

  " سلام مهربانم، یک سال دیگر آمد و رفت و من هنوز به لطف تو ی همیشه

 لطیف، هستم.....اما به قدر همهء خاطراتم دلم برای کودکیم تنگ شده...

                      

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٩ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

                       

 همیشه از دوری  واهمه داشتم...

 و امروز که باز نیستی و دلتنگیهای تمام دنیا با من است من آمده ام تا از

 پس کوچه های باغ خاطرات تو را بیابم...

 هر جا می روم بوی تو هست ..

 عطر یاد تو هست کاش تو بیایی و دوباره باران ببارد...

 پشت پنجره باران زده نشسته ام و صدای قطره های آب با آرامش سقوط برگ ها در هم آمیخته

  است....! حالا صدای باد هم به این موسیقی اضافه شده و سمفونی ای ساخته ... عجیب

 شنیدنی ...!

  طبیعت در هجومی گسترده به تنهایی ام حمله میکند .... برگ ها یک به یک می افتند و درخت

  کنار خانه مان هر لحظه عریان و عریان تر می شود ..!

  ضیافت باد و باران و برگ است و من پشت پنجره وتو هرگز نخواهی امد

 هرگز ......

       

     

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٦ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com