*کلبه ی پائیزی من*

   بالاخره یه چیزی تو این دنیا پیدا کردم شبیه خودم

   من توی جدول خلقت خدا درست شبیه هیدروژنم تو جدول مندلیف...!!!

                           

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۳٠ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

زمستان سردي است...

شيشه هاي دنيا از هرم دلتنگی من بخار گرفته اند 

تمام دريچه ها را بسته اندا نگار!

تا هيچ غمي توانايي خروج نداشته باشد

نه ... هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند !

Image Preview

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢٥ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

  این بازی مدتیه که تو اکثر وبلاگا باب شده منم به دعوت ملیکای عزیزم از این قافله عقب نموندم

  اینم 5 تا راز نا گفته ی من که اینجا فاش میشن فقط به خاطر ملیکای عزیز و دوست داشتنیم

  1-مادرم دوتا گلدون آبی قدیمی داره که خیلی دوسشون داره یه سال عید موقع گردگیری وقتی

  هنوز خیلی کوچیک بودم یکیشونو شکوندم و ماهرانه چسبوندمش اونقدر ماهرانه که هنوزم بعد از

  گذشت حد اقل 22سال از اون ماجرا هیچ کس نفهمیده و من هنوزم با دیدنش به مهارت خودم تو   

  درست کردن

  خرابکاریام آفرین می گم!

  2-کلاس سوم راهنمایی درست توی امتحانات نهایی رمان بربادرفته رو دوستم برای 2روز به من

  امانت داد آخه

  از کتابخونه ی خواهرش که برای یه هفته سفر رفته بود ورداشته بود 5 روز خودش خونده بود 2 روزم

   سهم من بود

  خلاصه به جای درس خوندن 48ساعت تمام مشغول خوندن بر باد رفته بودم و فقط خانم اسکارلت

  عزیز و جناب سروان باتلر

  بودن که می دونستند با وجود تلاش شبانه روزیم توی درس خوندن چرا نمره ی ریاضی من 11 شد!

  3-هنوز تاآغازرسمی تبلیغات ریاست جمهوری سه دوره ی پیش 2/3 ماه مونده بود که توی یه

  میتینگ کوچیک واسه اولین

  بار آقای خاتمی رو از نزدیک دیدم خیلی دلم می خواست بپرم برم اون لپشو که تو دامنه ی دیدم

  بودماچ کنم ولی نشد!

  4-3سال پیش بود که 8ماه کامل با خدا قهر بودم از اون قهرای اساسی ولی خوب آخرش وادار شدم

  آشتی کنم!

  5-ربع قرن و پنج سال و یک ماه و هشت روزه که با خودم و خدا وزندگی در گیرم همیشه از وقتی یادمه پر سوال بودم

  که هنوزم اکثر اون

  سوالا بی جواب موندن البته این مورد خیلیم سکرت نبود چون بین من و اکثر دهه پنجاهیها (سوخته

   ترین نسل)مشترکه این درد!

  خوب اینم رازهایی که از الان دیگه راز نیستن و فاش شدن و اما ادامه ی بازی و دعوت 5 نفر دیگه

  ملیکای عزیزم فکر می کنم همه حداقل بچه هایی که من باها شون ارتباط وبلاگی دارم این بازی رو

  انجام دادن

  بنابرین من شخص خاصی رو دعوت نمی کنم هر دوست عزیزی که از طریق این نوشته با این بازی

  آشنا شد می تونه ادامه بده.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

                                                    گفتند : ستاره را نمی‌توان چيد

 و آنانکه باور کردند 

برای چيدن ستاره

حتی

دستی دراز نکردند.

اما باور کن

که من به سوی زيباترين و دورترين ستاره

دست درازکردم

و هرچند دستانم تهی ماند

اما چشمانم لبريز ستاره شد!

Go to fullsize image

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

حتی غبار ده روزه ی روی قاب عکست نگرانم شده بود

  نگران ده روز نبودن منی که اولین کار هر صبحم زدودنش از چهره ی تو بود پشت اون قاب شیشه ای

  حتی پنج شنبه هم نگرانم شده بود به خاطر بد قولی 3 تا پنج شنبه ای که به دیدارت نیومدم

  اما تو

  نگرانم نشدی که هیچ

  دلتنگم نشدی که هیچ

  تو حتی 3 تا پنج شنبه نبودنم رو ندیدی

  نبودن من

  من با وفای تو

  دلتنگم

  دلتنگم

  دلتنگم

  چه کسی می داند کجای دنیای به این بزرگی صبوری می فروشند

  من همه بازارهای زمینی را گشتم اما نیافتم راه رفتن به آسمان را هم نمی دانم...

                                       

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٦ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

                             
  فراموشي بي امانم مي كند
  تا بدانم
  جورابهايي كه شب گذشته
  از پا در آورده ام
  كجايند

  به ياد نمي آورم نامم را!!

  همان نام ديوانه زيباست
  همان خوبست...
                                 
                    
نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com