*کلبه ی پائیزی من*

 او تمام شد مثل خيلی چيزهای ديگر که تمام شدند

باران هنوز به شيشه غبار گرفته پنجره غريب اطاقم تذکر می دهد

 که آسمان  حالا حالا ها  کار دارد تا سبک  شود

 و من به داشتن چنين همدرد بزرگ و بلند و مهربان و با عظمتی به خود می بالم

نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱۱ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

    بعد از رفتنش هستی در غمی خاکستری گم شد

   و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل

   ميان غصه ای از جنس بغض يک ابرخسته

   نمی دانم چرا ؟؟؟شايد به رسم عادت *پروانگی*

   برای خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايش دعا کردم...

                                           

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/٤ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com