*کلبه ی پائیزی من*

راستش دارم خفه می شم از اون شب که بعد روزها نه ماهها نه سالها نمی دونم که چه طور شد با مامان رفتم مسجد بچگیام همین طوری گیج گیجم منگ منگم تک تک اون آجرا تک تک اون ذرات و اجزا واسم آشنا بودن همه چیز سر جای خودش بود مثه همون روزا اما من یه گمشده داشتم گمشده ای که هر چی گشتم پیداش نکردم گمشده ای که هنوزم دارم دنبالش می گردم اگه پیداش نکنم وای به روزگار سیاهم!

گمشده ی من یه دختر کوچولو با یه چادر سفید که گلای چادرشم صورتیه همیشه با دوستاش می اومد با پرند و پرستو که دو تا خواهر دو قلو بودن با فیروزه ومریم و فاطی هر چی گشتم پیداش نکردم اون روزا با همدیگه می اومدن مسجد با صاف ترین و صیقلی ترین دلایی که می تونستی تو این دنیا پیدا کنی ولی حالا گم شدن اون دختر کوچولو گم شده ی منه هر چی می گردم پیداش نمی کنم هر چی بیشتر می گردم کمتر نتیجه می گیرم و نا امید تر می شم نه اثری از خودش هست نه چادر سفیدش نه دل صافش

می دونم دیگه هیچوقت پیداش نمی کنم...هیچوقت.....................

دلتنگم و تو اوج این دلتنگی دلم می خواد شعری رو اینجا بذارم که به نظر من شاهکار مرحوم حسین پناهیه امشب چه آروم می فهمم این شعرو ذره به ذره...

سلام خداحافظ

چيز تازه اگر يافتيدبر اين دو اضافه كنيد تا بل باز شود اين در باز شده بر ديوار
همه چي از ياد ادم ميره غير يادش كه هميشه يادشه
يادمه قبل از سؤال كبوتر با پاي من راه ميرفت
جيرجيرك با گلوي من ميخوند
شاپرك با پر من پر ميزد
سنگ با نگاه من برفو تماشا ميكرد
مست ميكردم من با زنبوراز گس عطر گل بابونه
سبز بودم در شب رويش گلبرگ پياز
هاله بودم در صبح
گرد چتر گل ياس
گيج ميرفت سرم در تكاپوي سر گيج عقاب
نور بودم در روز سايه بودم در شب
خود هستي بودم
روشن ورنگي و مرموزودوام
من عفريته مرا افسون كرد
مرا از هستي خود بيرون كرد
راز خوشبختي ان سلسله خاموشي بود خود فراموشي بود
چرخو چرخيدن خود با هستي
حذر از ديدن خود در هستي
حلقه افتاد پس از طرح سؤال
ابدي شد قصه ي هجرو وصال ادمي مانده واماو محال
بيكرانست دريا كوچكه قايق من
تو كجاي نازي عشق بي عاشق من
سردمه مثل يه قايق يخ كرده رو درياچه يخ يخ كردم
عين اغاز زمين
زمين..............
يه كسي اسم منو گفت؟
تو منو صدا كردي يا جيرجيرك اواز ميخواند؟
جيرجيرك اواز ميخواند
تشنته اب ميخواي؟
كاشكي كه تشنم بود...............
گشنته نون ميخواي؟
كاشكي كه گشنم بود..................
سردمه
خوب برو زير لحاف صد لحافم كممه
آتيشو علو كنم؟
ميدوني چيه نازي.....
تو سينم قلبم داره يخ ميزنه اونوقت تو سرم كوره روشن كردن

من ميخوام به كودكيم برگردم
                                       
نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

از پاییز بگذریم

مثل گذشته ها که پاییز بهانه ی آمدن و باز خواستنم بود برای پاییز نیامده ام!

رازی را فهمیده ام آخر...

 بین خودمان باشد نشنوند آنهایی که هنوز دل به پاییز رنگ رنگ عاشقا نه ها  بسته اند

میدانی چه شد...(یاس پیر سر کوچه برگهایش را به تاراج گذاشت که پاییز متولد شد)

باور کن...

فریبی ساده بیش نبود اینکه استوارترین پاییز به تمنای سبز بهار آمده است...!

آمده ام تا که شاید در پشت غار حرای نگاهت به انتظار وحی بمانم ...!؟
آمده ام که بمانم ...! شاید که مسافری باز گشته باشد ..! شاید که آئینه دل هنوز ترک بر نداشته باشد ...!

شاید که این بار انعکاس فریاد تو باشم .. سوار بر باد...!

هر چند که خوب می دانم نه بر سر دو راهی نه بر سر راه نه بر سر هیچ دری هیچ کس منتظرم نیست...

اما من باز آمده ام  نه به وسوسه ی پاییز...

                     

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٦ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com