*کلبه ی پائیزی من*

  داری گریه می کنی زندونی...

  یقین دارم که به هیچ جای این آسمون خسته و صبور بر نمی خوره

  اگه گاهیم پلکای خسته وخاموش توی دربند واسه بی قراری نیومدنش بباره

  گریه کن آره گریه کن

  واسه فاصله هایی که بی دعوت و سرزده اومدن

  دل منم گاهگاهی می باره گر چه می دونم بی فایدست

  رفتنو که قرار نیست همیشه توی خواب دید

   یه دفعه ام تو بیداری اونم سهم من و توی بی گناه دربندوخیلی از آدمای دیوونه ی دیگه

  راستی چرا بی هیچ گناهی اسیر این زندون شدی

   کی می خوای جواب بدی؟

  زندانبانت می گفت کلیدو بهت داده چشماشم بسته ولی تو نرفتی

  چرا؟!

    آرزو میکنم اسارتت موقتی باشه و خیلی زود رها بشی دیگه هیچوقتم اسیر نشی

     برو ببار  از این بیشتر مزاحمت نمی شم

   فقط بدون من نم اشکو از نم بارون تشخیص می دم...

              پنجره ی خیال من...همیشه و همیشه باز است و باز خواهد ماند

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢۳ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

   باور کن خیلی سعی کرد با دیدن برگای نم زده ی رنگ رنگ پاییزی به وجد بیاد

  با اون طبیعت وصف نا پذیر اوج بگیره اینقدر که قصه ی پر غصه ی سفر یادش بره

  با نم نم و شر شر بارون آرامش پیدا کنه

  با اومدن آبان دوباره زندگی کنه اونم یه زندگی آبانی

  خیلی توان صرف کرد که عمیق نفس بکشه مثه قدیما که حتی یه جرعه از هوای آبان رو

 هم از دست نمی داد اونقدر ذخیره می کرد تا همه ی سالش با هوای آبان پر بشه

  خیلی سعی کرد اون همه صفا اون همه پاکی اون همه خوبی اون همه سادگی رو باور کنه

  اون همه اشتیاق توی اون چشمای پاک رو...

  اما فقط می تونست به خاطر این همه پاکی و صفایی که یک جا جمع دیده بودخوش حال

   باشه از این که توی این دنیا هنوزم می تونی کسی روپاک تر ازجنس تر بارون ببینی

   من شاهد همه ی تلاشهاش بودم و شاهد موفق نشدنش

   مید ونی چرا؟

  چرا شو باید از حسین پناهی بپرسی که می گه:

 ( به جا مانده است چیزی جایی که هیچوقت هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد  )  
                               

                 مسافر پاییز

        بدون بازگشت به آغاز ترانه ی باران ...من میروم آرام 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱۳ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com