*کلبه ی پائیزی من*

باور کن
دیگر از گذشتن زمان
و تولد خاطره ای تازه
می ترسم ،کاش حجم خاطره هایم،با انبوه برفهای سپید آب شود
تا زمستانی دیگر،اگر نفسی باقی ماند
آدم برفی تازه ای بسازم
با همین دست هایم
و آرام آرام آب شدنش را به تماشابنشینم...
          
نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۳٠ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

تا حالا فکر کرده بودی

وقتی توی تاریکی شب

  بی خواب باشی

نشسته باشی توی اتاق

وقتی همه ی شب روزل زده باشی به دیوار

اونوقت دیواره دیگه دیوار نیست حالا همه چیزدیواره

همه چیز

همه ی فکرا و دل نگرونیای همیشگیت همه ی غصه هات

همه ی آرزوات اگه آرزویی داشته باشی همه ی دردات

همه ی اشکا و لبخندات خاطره ی همه ی بودنت و چه جوری بودنت  

همه کس همه جاهمه ی خاطره هایی که باهاش مرور کردی

همه ی اگر و مگرات...

حالا دیگه این دیوار  سنگ صبور آروم توست

همه ی چیزایی رو که به هیچ کس نمی تونی بگی می تونی آروم بهش بگی

 آروم آروم

مگه نه رفیق؟!

                                            

                                       

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٩ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com