*کلبه ی پائیزی من*

گفتن ندارد...
به یاد نمی آورم چه شد  اما این رامی دانم که

زمين‌ كهنه‌ شده‌ است‌ و ما خود را دو رمي‌زنيم‌

من زمین کهنه را دوست ندارم

اینجا هیچ کس از گلهای سرخ مواظبت نمی کند

می خواهم دلم را به کهکشان پیوند بزنم

می خواهم بروم

 شاید به سیاره ی شازده کوچولویی در دوردست آسمان تنهایی

بروم تا با هم مواظب گل سرخ باشیم...

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱٩ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

گفتن ندارد...
به یاد نمی آورم چه شد اما..
پروانه ندیده بودم اینقدر دلش بگیرد که برود از نو برای خودش پیله دست و پا کند...

                                         

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۱ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

از ساده گي دو پيالهء قهوه،در فاصلهء يك ميز كوچك و در فضاي چند تا گپ معمولي در یک  کافه كوچك

در لحظه ای از یک غروب، از جنس یک اردیبهشت

بزرگترین کشف زندگی دخترک  قصه  اتفاق افتاد...

فهمید که چشمان تو زیباترین خلقت پروردگارست از ازل تا به ابد!!!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٤ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com