*کلبه ی پائیزی من*

میگویند  ........ پرنده ها به جستجوي نور رفته اند
پرنده ها با باد رفته اند در باد رفته اند
درختان شهر اما در سوگ كوچشان
تمامي برگهايشان را گريه كرده اند

و من امافقط...

تک ضربه های ساعت کهنه دیواری است که گذر نیمه شبی دیگر را نشانم میدهداز گذر عمر...

و موسیقی اذان با همه ی خدایی که مرا رانده وخواست که من نیز ....نمی دانم چرا نوازشم میدهد؟!!

شاید اذان ربطی به خداندارد شاید...

                                                     Go to fullsize image

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢٠ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

می اندیشیدم

به اینکه

 اگر شب نبود،از روزهای خالی از شور زیستن به کجا باید پناه می بردم...

  

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱۱ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

گفتن ندارد...

شکایت داشتم گشتم ...

همه جا را

آسمان وزمین را

باران و برهوت را

کنج دل شکسته را

کناره ی دعا را

گلدسته ی ایمان را

گنبد اخلاص را

عمق چشمان تو را

بی نیازی عشق را

کویر راودریارا

همه جا را

نبود

تو هم نگرد

خدا نیست

خدا نبود

خدا هم فریب کودکانه ای بیش نبود شکایتم را به سودای باد سپردم

و با خدای باور کودکیم بدرود گفتم...


نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com