*کلبه ی پائیزی من*

خانه ی من یک پنجره ی بزرگ داشت روبرویش یک دنیای هزار رنگ پاییزی اینجا خانه ی من نیست اینجا همه چیز خاکستریست گویی پنجره باز مانده  وتقویم هی ورق خورده...

امروز دیگر هیچ بارانی این دشت سوخته را بارور نخواهد ساخت...

افسوس ورقهای تقویم هرگز باز نمی گردند

حالا راهی بلند زیر خاکستر خاطره ها تنهاست

چیزی در دلم گرفت سوخت اما خاکستر نشد...

                                            

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢٤ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

زندگی همین است از پرواز تا سقوط فقط همین روزهای  پر از بغض و تسلیم پر از علامت سوال ، عشق، باران ، جاده پاییزو نیمکت ...
گاهی عمیق همه چیز بیهوده میشود از باران عصرها ي پاییزی گرفته تا همين دلتنگی ساده و غمیگن...

مدت هاست به دنبال نشانه ها می گردم ، چه کودکانه به دنبال خط به خط "کیمیاگر"

 پس کجاست آن افسانه های شخصی ، گنج های پنهانی... اين باد ، که این وقت شب دلواپسم کرده  نشانه چیست ؟ پاییز ، باران،  این همه برگ رنگ رنگ نشانه ی چیست؟هیچ و بس همین

خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند
می دانم زياد مهمان نخواهم بود

زمان می گذرد هميشه سعی می کنم خوب باشم و هميشه بد می مانم بايد کمی قدم بزنم تا فکر کنم ...

                   کودک الهی

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٧ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

خوابم و همه این رج‌های سیاه می‌نشینند روی هم، لحظه لحظه و دانه‌های سپید اگر گاهی باشد محو می‌شود در سیاهی و من هنوز خواب.
مشت می‌زنم و تكرارم را میشكنم در آینه‌هایی كه سیاه اند و غبارآلوده. كه نو شوم.
بی‌رنگم مثل رنگ خدا، هزار رنگ در بی‌رنگی
می‌نشینم روی سبزی سجاده‌ام
الغوث الغوث خلصنا من النار يا رب

                                        Go to fullsize image

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٠ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com