*کلبه ی پائیزی من*

عصر جمعه یک روز پاییزی دلم هوای بادبادک بازی داشت

روی بام رفتم

اما گویی...

بادبادک ها را جمع کرده اند روزی از نگاه شهر ها!

و یادم آمد دیگر نباید عصرها ی جمعه هوس کودکی بکنم!

بادبادک ها را گویی به بهانه ی آغاز شب برده اند!

خدایا! بادبادکم کو ؟ من بادبادک بازی را هیچ وقت تمام نکردم تا دیر شد تا تند تند بزرگ شدم

 آنقدر بزرگ شدم که بچه ها با دیدنم خجالت می کشند و من دلم عجیب می شکند

 من با تمام نگاهم در آسمان این شهر بی بادبادک گم شده ام !

                           

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢٦ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

هرگز نفهمیدم برای شعاع کمرنگ خورشید باید گلایه کنم

یا سر بر شانه ی بیرنگ مهتاب بگذارم در سکوت

یا اشک حسرت بریزم در حصار کاهگلی ترک خورده ی تقدیرم

تلخ است و ناگوار سفر بی بازگشت مسافری که سنگ صبور تنهاییهایم بود

و من هنوز هم بعد از سالها در این شبهای سرد پیغام سفرش را دوباره و دوباره به برگهای خزان زده می رسانم

و غمگینانه در سوگش مرثیه های خاطراتمان را می نویسم و می گریم

من که هنوز هم رفتنش را باور ندارم...

دل آزرده ام

دل آزرده ام

دل آزرده ام

                                                 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢٠ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

هیچ چیز در نبودنت نیست که بخواهم و طلب کنم اندیشیدن به تو را
جوری اجبار اما انگار مرا به تو می کشد هنوز . . .

من به درد کشیدن در رویاهایم بیشتر از لذت بردن در آن عادت دارم

اینها واژه بازی نیست.اما تو فکر کن من دروغ می گویم

بگذریم هیچ چیز مهم نیست

مهم ، خیلی مهم تر از همه ی اینهاست!
باور کن!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/۱٧ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

پاییزها و بهار هاست که هر وقت باران می بارد

از ثانیه ها تا دقیقه ها تا ساعتها زیر باران می ایستم

به این امید که شاید روزی باران این خاطره ها را بشوید و به دست فراموشی بسپارد

اما افسوس از میان همه ی بازیهای بچگیمان فقط

...یادم تو را فراموش...

را هر گز  نیاموختم...

                                           Image Preview

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٤ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com