*کلبه ی پائیزی من*

حرفهایی زده شد

تمام نشد
اما نیاز به پاسخ هم نبود!

یعنی جوابی نبود برای داده شدن ، خودت هم خوب می دانی
گفتیم – خندیدیم – بگذار به حساب یک بازی ،  یک پازل ساده ی بچه گانه!

من گفتم تو خندیدی
من نوشتم تو خواندی
من چرت نوشتم تو باز هم خواندی

من تکرار وتکرار وتکرار جمله ها بودم وتو باز هم خواندی

گفتم خواندی چون دلم می خواست فکر کنم که می خوانی اما می دانم که اینگونه نبودتو هرگز آنطور که من نوشتم نخواندی...

خوب میدانم من دیگرننویسم هم مهم نیست تفاوتی نمی کند!  فقط تو اینبار هم نخواهی خواند آنطور که من ننوشته ام!

هر دو بازی یک شکل است تفاوتی نمی کند چه آن ،  چه این ،  ساده است ساده!

فقط هرگز نفهمیدی که
حرفهای من خود ِ منم بصورت واژه ها
نمی دانم چرا من ، بر خلاف همه ، می توانم خودم را محصور در کلمات کنم
کلمات کافی هستند برای بیان من
شاید هم من آنقدر کوچک شده ام که درون واژه های تهی  ، می توانم خودم را جا دهم
 چه می دانم !!!

از حصار کلمه ها خسته شده ام همانقدر که تو از تکرارمن ِمحصور در این کلمه ها...

                      

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٩ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com