*کلبه ی پائیزی من*

باور کنید یا نه بد جوری دارم از هم می پاشم

فقط خودم را نگه داشته ام که کسی دلش تنگ نشود

گاهی دلم برای خودم میسوزد وپناه میبرم به جائی که خوب می دانم مال من نیست

به تصادف مزخرف زندگی میخندم به بالا وپائینهایش وبه خودم که چقدر جدیش گرفتم!

دلم می خواهد بلند شوم وبه بلند ترین نقطه ی زمین بروم

واز آنجا ببینم که من چقدر کوچک بوده ام واین زندگی یک شوخی خنده داربوده است وبس

کوله بارم را بردارم ودنبال خودم راه بیفتم واصلا هم مهم

نباشد برایم که ممکن است جائی دلی برای من تنگ بشود...

دلم می خواهداز  همه ی باید ها ونباید هائی که پشت همه مان هست

از همه ی وصله هائی که به همه مان وصله شده است جدا شوم 

می خواهم به مسخ بکشم همه ی واژه های تعریف شده ی دنیا را

هوای حوصله ی نوشتنم سیاه شده است واندک

این کلمات هم نمی توانند بغض وسکوت و حرفهای ناگفته ی همیشه ناگفتنی که در هوای دلم هست رادر این هوای بارانی

لعنتی بقاپند ویکجا به اسارت در آورند

یکی پیدا نمی شود به این آسمان لعنتی بگوید که باریدن هم وقت وزمانی دارد اینقدر نبار این روزها...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٠ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com