*کلبه ی پائیزی من*

فصل اول:گاهی فکر می کنم شاید من میتوانستم حسین باشم و برای رسیدن به آرمان خودم

هستی،  به مرگ بسپارم شاید میتوانستم عباس باشم وبه خاطر آنها که عاشقانه دوستشان میدارم تکه تکه شوم

اما یقین میدانم که هرگز نمی توانستم زینب باشم و تحمل کنم ، زینب باشم و به وحدانیت خدا ، عدالت خدا ، بزرگی خدا ووجود خدا شرک نورزم هرگز نمی توانستم زینب باشم و کافر نشوم چه زیبا گفته اند که کربلا در کربلا میمرد اگر زینب نبود.

فصل دوم:همیشه از تاریخ بیزار بوده ام اماآنقدر دیده ام و شنیده ام که بدانم همیشه محرم و حسین وعشق این ملت به اهل بیت واهمه ی بزرگی بوده است برای آنان که چه دیروز چه امروز در این سرزمین سلطنت می کرده اند و یکهوبر این سلطنت احساس خطر کرده اند هر اعتقاد و آرمانی را حتی حاضرشده اند قربانی حفظ قدرتشان کنند من فکر میکنم آنها که تمثال خمینی کبیرشان را این روزها بر نیزه کرده اند اگر نیاز بود خود خمینی کبیرشان را که سهل است حتی حسین را و خاندانش را به آتش میکشیدند و بر سر نیزه میکردند به خاطر حفظ این سلطنت کثیف ناماندگار، این تاریخ به مکررتکراری!

فصل سوم:خیلی وقته گوشیش خاموشه و جواب نمی ده و رفته تو غار تنهائی، امان ازاین همه فاصله که حداقل بتونم برم ببینمش، بالاخره یه روز اونقدر گیر شدم که وقتی اومدم خونه پیغامش روی تلفن بود یه صدا که از ته چاه میومد نه صدائی که من همیشه از مونای خودم می شناختم وفقط سلام اولش نیم ساعت کش میومد با جیغ و داد و انرژی مثبت ، ناامیدانه زنگ زدم که فقط سلام و بعد اشک واشک واشک. بابای مونا دوسه سالی هست که به شدت با بیماری درگیره اما این روزا حال وروزش خیلی وخیمه اینم بگم که باباش از اون جبهه رفته هائیه که هیچ جا اسمی ازش ثبط نشده

وخاطرات لحظه های جنگش هیچ جا پرونده نشده الا توی سینه ی خودش از اون جانبازائی که ارمغانش از روزهای جنگ فقط یه تومور بد خیم مغزیه. همون روزهائی که موجوداتی شبیه محمود دارالفنون و دارودسته ی کثیفش در حال پروار شدن بودند برای یک همچین روزهائی که قهقهه بزنند به خون شهدا، نیشخند بزنند به آن همه آرمان والاوبلند! همان روزها بابای مونا و امثالش در جبهه هستی به مرگ سپردند.

((و من آرزومندم که همین روزهای محرم ان شا الله این دیکتاتور حقیر را وآن مترسک سر جالیزش رئیس تعفنکده ولجنزار ،ضرغامی راروی همان تختی ببینیم که این روزها سرپاس مختاریشان یا نه به زبان ساده تر همان سردار رادانشان کپیده است یا بهتر است بگویم کپانده اندش.))

 مونا مدتها اشک ریخت لا به لای اشکاش گفت: حالا درکت می کنم ، درکت می کنم که سالهاست قهری با امام رضا و سمت و سوی حرمش نمی ری،  بابای من یک عمرخادم مجلس امام حسین بوده حالا اگه شفاش نده تو روزای همین محرم ، تا ابد نه دیگه حسینی رو میشناسم نه تو عزاداریاش شرکت می کنم.

حالا حسین جان خودت می دونی وهمین محرمت و مونای منو ودل شکسته وخستش...

فصل چهارم:ازراه رسیده ماه محرم،  من که بعد از گذر این همه سال هنوز خیلی ازفلسفه هایش را نفهمیدم و درک نکردم آخر من اصلا "فلسفه"نمیدانم اینقدر میدانم که امسال بیش از هر زمان دیگری نیاز دارم به شبهای آن حسینیه و اشک ریختن فقط برای خودم ودلتنگیهایم فقط برای دلم وغصه هایش چه خوب که بهانه اش حسین باشد و محرمش.

حالا من می گویم فقط برای خودم وفقط برای دلم ، آنوقت همیشه آنقدردلیل پیدا میشود که مثل همیشه فراموش کنم خودم هم هستم ودلم وغصه هایم...

پایان

______________________________________

۶/١٠/٨٨مصادف با عاشورای حسینی

پی نوشتی بر فصل سوم قصه ام

بابای مونا همین امروزی که در حال گذر است ومعروف است به عاشورا بارسفرابدی بربست وپرکشیدورفت...

مونای عزیزم دیدی امام حسین هوای بابارو داشت

 دیدی درست روزعاشورا بابا رفت رفت تاهمچنان باشد یاری کننده ای که حسین را یاری کند ودرست در روز عاشورا به حسینش بپیوندد

وتومونای نازنینم صبورباش که سرمشقهای شبانه ات از همین امشب تغییر خواهد کرد

دیگر باران که می آید
تو را هم امیدی به آمدن آن مرد در باران نخواهد بود...
پی نوشتی برفصل چهارم قصه ام

امشب شام غریبان حسین است یاشام غریبان مونای نازنینم یا شام غریبان ایرانم؟؟؟

گفته بودم!که هیچ مجالی نمی ماند برای حتی صرف یک پلاره اشک برای غصه های دلم

اینقدر که مصیبت های عظیم تر همیشه می بارد از آسمان لحظه هایم...نگفته بودم؟

پایان ندارد...!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٧ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |


Design By : Night Skin