*کلبه ی پائیزی من*

چه همدردم با تو که می گویند 44سال است همین حوالی دریا خیره به آفتاب به گل نشسته ای

 ومن دیدم که هرروز غروب نگاهت با اشعه ای تیز گره می خورد خیره به راهی دوردست...

ازقرارازهمان روز که همه ی شعرهایم را زورقی ساختم وبه دریا انداختم  ، جائی همین نزدیکی ها به گل نشستم

چه ساده در کنارت دانستم رمز ادامه نیافتنم ،  در به گل نشستن زورق شعرهایم بود...

غصه نخور ،  ما خورشید را داریم ودریا راوآسمان را

عاقبت دستانمان ونگاهمان درامتداد آخرین اشعه در تلاقی آسمان وخورشیدودریا ذوب میشوند ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٩ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

اصلا چه فرقی می کند که باد بوده باشد یا طوفان

اصلا چه فرقی میکند که کدامین قطعه از روح مرا یا کدامین قطعه ازروح توراکنده باشدو

تا اینجا

تاآنجا

یا اصلا تا نا کجاآبادی دور دست آورده باشد

یابرده باشد

مهم اینست که حضورداری در تک تک لحظه های آغشته به خاطرات نداشته ام  ، باتو!...

                                              

************************************

 خیلی دوست دارم که این جوری آروم وصبور  ، همیشه هستی ومنو می شنوی همیشه می تونم روی تو حساب کنم واوج خفقان های شبونمو تونهایت تنهائیم روی شونه هات سبک کنم. عاشقانه دوستت دارم*کلبه ی پائیزی من*  تاهستم با من باش...              

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

همه ی قاصدکهاانگار با باد همرازند وهم آواز
همه شان مسافر سرزمینی هستند که آنجا چشمانی به انتظارشان نشسته اند
سرزمینی که با پائیز می آید باباران تر میشودوبا پائیز میرود
لابه لای رویاهایم خواب دیدم  قاصدک شده ا م
قاصدکی که در انتهای بودنش هیچ چشمی منتظرش نبود
بادمرا با خود برد
درآسمان قدم زدم
وبا ابرها مجسمه ساختم
میان دشت باران خورده ی آرزوهایم رها شدم
وپرسه زنان از میان کوچه باغ پائیزی خاطراتم گذشتم
چشمهایم رادرمسیربادافروختم
ووجودم را رو به کوهستان سرد
بادوزید آسمان باریدن گرفت
نگاهم خاموش شد وانگار که برای همیشه فراموش شدم...

**************************

بوی نارنج وپائیز سردگرفته ام...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com