*کلبه ی پائیزی من*

توزمینی شدن رادوست نداشتی وآسمانی ماندی

ومن چه خود خواهانه دلم شکست، وقتی خودم هم مدتهاست زمین را دوست ندارم وآسمان را آرزو میکنم...

* ********************** *

همیشه اون شبو که توی خواب ساعتها کنار  دریا با هم دویدیم وبادبادک بازی کردیم به خاطر می سپرم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

دستهایت را از روی شانه هایم بردار خدا

روز تلخی را به لطفت گذرانده ام

می خواهم بروم وبه اندازه ی همه ی چائی هائی که نخورده ام چائی بخورم

******************************

رنگ نوئی  وجود نداشت چشمهای من پیروخرفت شده اند...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

این شبهاا،نگار که اسیر کابوس تلخی شده باشم با تلاطم ودلهره

هی انگار دست وپا میزنم برای بیدار شدن که یکهو دست مهربانی شانه ام را نوازش می دهد وموهایم را .

چشم باز میکنم ودوباره می بندم آرام میشوم ورویای باران می بینم وبرف وبهار وبابونه

این سالها هی پائیز که میشد، دلم می خواست پاییز,آخر باشد دیگر نه نامی از من بماند ونه نشانی

حالا حوالی همین سکوت ،حوالی همین شبهای پرتلاطم ،انگار رنگ تازه ای اضافه شده است به رنگارنگ تکراری پائیزودستان پرنوری که دردهای شبانه ام را تسکین می دهند.رنگی شبیه سبزی بهار شبیه جریان دوباره ی زندگی شبیه رنگ پرطراوت باران ودستانی شبیه دستان خدا

وگرنه من همان آدمم با همان دغدغه ها ودلتنگی ها وغریبانه ها...

************************************************

من ِ این روزهاباید که بسیارصبوری کند...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com