*کلبه ی پائیزی من*

دارم تحلیل میروم انگار آنهم نه به آرامی بلکه با سرعت هر چه تمام تر!

تحمل بیداریم کم شده دلم می خواهد بگویم"شب به خیر!"وبروم بخوابم دیگر هیچ کس وهیچ چیز حتی خودم نباشیم ودرد هم نباشداما نمیشود فقط خودم را به خواب می زنم وهمه چیز وهمه کس وخودم هم هستیم ودرد هم هست...

بعضی وقتها دلم می خواهد بروم به یک کسی بگویم حالم خوب نیست هیچ خوب نیست اما نمی شود تقصیر هیچ کس نیست شاید تقصیر بزرگترین سوال روزمره "حالت چطور است؟!"وبزرگترین جوابهای روزمره "مرسی یا ممنون یا خوبم یا شکر خدا یا به لطف شماو..."است انگار که نمیشود به کسی گفت خوب نیستم شاید آنروزیا شبی که سید علی صالحی هم آن بند معروف را می سرود همین حال امشب من را داشت "حال همه ی ما خوب است اما..."

وشاید این حرفها هم همگی بهانه ای پوچ است ویک جائی نمی دانم الکجاآرامشم گم شده است نمی دانم کلا این روزها فقط نمی دانم! دست کشیده ام از همه ی معادلات ذهنی ام در مورد تک تک آدمهای زندگیم همه ی معادلاتی که یک عمر جان کندم حفظشان کنم آنطور که خواسته بودم وساخته بودمشان نه آن طوری که بودند اصلا شاید همین باعث این همه درد است نمی دانم...

فقط یک چیزی میدانم اگر این روزها مثل من دلت بی صدا میشکند باور کن که صبور شده ای وبه همه ی درد های دنیا بخند...

______________________________

دردم نهفته به  زطبیبان مدعی

باشد که از خزانه ی غیبم دوا کنند...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com