*کلبه ی پائیزی من*

اینکه بچگی هایت را هی با خودت قسمت کرده باشی

اینکه ضدونقیض های نوجوانیت را هی باخودت تقسیم کرده باشی

اینکه حال وهوای جوانیت را هی با خودت تقسیم کرده باشی

اینکه غصه هایت غمهایت حرفهایت آرزوهایت دلتنگی هایت خستگی هایت وحتی شادی ها ولحظه های خوبت راهم حتی هی با خودت تقسیم کرده باشی خیلی هم اتفاق خوبی نیست

تنهائی همیشه هم اتفاق خوبی نیست

گاهی بدجوری گلویت را می فشاردگاهی خفقان می آوردگاهی دردمیشود وامانت را می بردمثل همین غروب های بهاری روزهای میانسالیت...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۳۱ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

فقط کافیست برای خودت یک فنجان چای بریزی ویک کنج پر از آرامش پیدا کنی بنشینی زانوهایت را بغل کنی وچشمانت را ببندی وبه تک تک قوانین  دست وپاگیر زندگی فکر کنی وبرسی به بیهودگیشان، به همه ی آن چیزهائی که دغدغه های دائمت هستند فکر کنی وبرسی به کم ارزشیشان ،به همه ی افکار مشوشی که همیشه ذهنت را درگیر خود دارند وبرسی به بی اهمیت بودنشان ، آنوقت است که کم کم همه ی غصه های بزرگت رنگ می بازند همه ی دردهایت تسکین پیدا میکنندآنوقت است که کم کم صدای نفس گلهای باغچه را میشنوی لطافت باران را حس میکنی آغوش گرم خورشید را میفهمی صدای پای آب را میشنوی نسیم وشکوفه وجوانه وگیاه وکویر ورودرا می فهمی،آنوقت است که راحت میشوی سبکبار میشوی وشادمان!

حیف که کنج پر از آرامشی یافت می نشود!

_______________________________________

به اندازه ی یک تاریخ طولانی اندازه ی زندگی روزی زمین است که بشر اسیر یک سیب گاز زده است ،من از آدم وسیبش بیزارم من بهشتم را بازپس میخواهم...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٢ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com