*کلبه ی پائیزی من*

 

امشب ... امشب سرد است ... امشب من باقی مانده

ام و فاصله ها ... فاصله ها باعث می شوند لرزی به من

دست دهد... کاش می شد همانطور که با یک لالایی به

خواب می رفتم این بار هم به خواب روم و وقتی بیدار

می شوم چیزی به اسم فاصله باقی نمانده باشد ... مور

 مورم می شود ... من این سر و او ان سر ... در این

دهکده که دنیا می نامیمش چقدرفاصله های جزیی می

 تواند عمیق جلوه کند در صورتی که هیچند ...عمق ...

 چه دلسرد کننده است ... ستاره ها هم با هم فاصله

دارند ولی چه زیبا برای هم اغوش می گشایند ... و چه

 ساده خود را برای یک دگر قربانی می کنند ...چه ساده

 خود را به در و دیوار می کوبند ... و ماه ...چه بسیار دور

به نظر می رسد ... ولی با این مسافت دراز باز گمان

می کنم می توانم دست دراز کنم و بچینمش ... و

اسمان چه دور است ... با این حال بر ترک اسب که

بنشینی احساس می کنی اسمان دگر در بالای سرت

 نیست بلکه تو و اسمان یکی هستید ... از جنس هم

هستید ... ابی ... براق ... بلند ... غیر قابل دست رس ..

. پر رمز و راز ... من انچنان ابی شدم که خود در عجب

هستم ... پرواز می کنم ... و چه اوجی ... من در

اوجم ... انقدر دورم که حتی دیده نمی شوم ... و نمی دانم این چقدر خوب است ...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/۱٠ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com