*کلبه ی پائیزی من*

  این بازی مدتیه که تو اکثر وبلاگا باب شده منم به دعوت ملیکای عزیزم از این قافله عقب نموندم

  اینم 5 تا راز نا گفته ی من که اینجا فاش میشن فقط به خاطر ملیکای عزیز و دوست داشتنیم

  1-مادرم دوتا گلدون آبی قدیمی داره که خیلی دوسشون داره یه سال عید موقع گردگیری وقتی

  هنوز خیلی کوچیک بودم یکیشونو شکوندم و ماهرانه چسبوندمش اونقدر ماهرانه که هنوزم بعد از

  گذشت حد اقل 22سال از اون ماجرا هیچ کس نفهمیده و من هنوزم با دیدنش به مهارت خودم تو   

  درست کردن

  خرابکاریام آفرین می گم!

  2-کلاس سوم راهنمایی درست توی امتحانات نهایی رمان بربادرفته رو دوستم برای 2روز به من

  امانت داد آخه

  از کتابخونه ی خواهرش که برای یه هفته سفر رفته بود ورداشته بود 5 روز خودش خونده بود 2 روزم

   سهم من بود

  خلاصه به جای درس خوندن 48ساعت تمام مشغول خوندن بر باد رفته بودم و فقط خانم اسکارلت

  عزیز و جناب سروان باتلر

  بودن که می دونستند با وجود تلاش شبانه روزیم توی درس خوندن چرا نمره ی ریاضی من 11 شد!

  3-هنوز تاآغازرسمی تبلیغات ریاست جمهوری سه دوره ی پیش 2/3 ماه مونده بود که توی یه

  میتینگ کوچیک واسه اولین

  بار آقای خاتمی رو از نزدیک دیدم خیلی دلم می خواست بپرم برم اون لپشو که تو دامنه ی دیدم

  بودماچ کنم ولی نشد!

  4-3سال پیش بود که 8ماه کامل با خدا قهر بودم از اون قهرای اساسی ولی خوب آخرش وادار شدم

  آشتی کنم!

  5-ربع قرن و پنج سال و یک ماه و هشت روزه که با خودم و خدا وزندگی در گیرم همیشه از وقتی یادمه پر سوال بودم

  که هنوزم اکثر اون

  سوالا بی جواب موندن البته این مورد خیلیم سکرت نبود چون بین من و اکثر دهه پنجاهیها (سوخته

   ترین نسل)مشترکه این درد!

  خوب اینم رازهایی که از الان دیگه راز نیستن و فاش شدن و اما ادامه ی بازی و دعوت 5 نفر دیگه

  ملیکای عزیزم فکر می کنم همه حداقل بچه هایی که من باها شون ارتباط وبلاگی دارم این بازی رو

  انجام دادن

  بنابرین من شخص خاصی رو دعوت نمی کنم هر دوست عزیزی که از طریق این نوشته با این بازی

  آشنا شد می تونه ادامه بده.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com