*کلبه ی پائیزی من*

ما بر حسب یه سنت به دنیا می آییم، مثه یک لاک پشت بی هدف آروم حرکت می کنیم

اگه صخره ای سر راهمون باشه فقط به خاطر اینکه که بهمون راه رفتن رو مشق دادن بالا می ریم و اگه دره ای در پسش باشه سقوط می کنیم

خرده ای به ما نیست ... به ما اینجوری مشق دادن مگه غیر اینه که که هر چی مشق دیدیم باید عمل کنیم؟!

اون بالاها یه خداهم هست حسابیم واسه خودش حال می کنه با این اسباب بازیایی که حتی بازار چینم نتونسته مشابهشونو بسازه

توی این مسیربالاخص به وقت سقوط دل خوشکمون اینه که بهش توکل داریم!!!

کی منو ، اونو ، تموم موجودات گذشته و آینده رودرگیر این بازی های ناتموم و در هم کرده ؟

همون خداهه دیگه...

چرا پاپس نمی کشیم؟ چرا توقف نمی کنیم؟اینو منم والله نفهمیدم!!!

به دنیا گفتم یه لحظه وایسه وایساد

گفتم بودنو واسم معنا کنه

گفت:

یک صدا بیش نیست: " دورها آوائی است که ترا...مرا...ما را می خواند!!!

                                                            Image Preview

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/۱٠ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com