*کلبه ی پائیزی من*

اولين سحر، اولين روزه
از روزگارى كه مى خواستى رمضان را مثل بزرگترها با روزه گرفتن مزه كنى مدت ها مى گذرد. چند سال قبل بود؟! چند تا رمضان؟! مى نشينى رو بروى آينه و از خودت مى پرسى اين چندمين رمضانى است كه آمده و تو از سحر تا افطار ميهمانش بوده اى؟!مى شمارى و خودت هم مى دانى كه مهم نيست رمضان امسال پنجمين باشد يا پانزدهمين... اين مهم هست كه هنوز هم سحر كه مى شود همان شوق بچگى زير پوستت مى دود... هنوز هم عشق با «الله اكبر» اولين سحر، گرم تر و گيراتر از هميشه سراغت مى آيد... درست مثل دفعه اول كه تو بودى و رمضان بود و ذوق براى سحرى بيدار شدن... نشستن كنار سفره مثل آدم بزرگ ها و لقمه هاى غذا را با عجله پايين دادن... روزهايى كه بين خواب و بيدارى مى نشستى تا صداى اذان توى كوچه بپيچد مهم نیست حتی اگر خدا با تو قهر باشد یا تو با خدا ، رمضان آمده بدون توجه به این قهر و آشتی ها باور نمی کنی  فقط كافى است يك نگاه به در و ديوار شهر بيندازى، به زولبيا و باميه هايى كه داخل ويترين شيرينى فروشى ها خودنمايى مى كنند... يا از كنار بساط حليم و آش رشته دم افطار بگذرى تا حس كنى كه اين روزها شهر هم حال و هواى ديگرى داردكه شهر هم نو شدن را تجربه مى كند با آدمهايش...

          

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٢٢ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com