*کلبه ی پائیزی من*

هرگز نفهمیدم برای شعاع کمرنگ خورشید باید گلایه کنم

یا سر بر شانه ی بیرنگ مهتاب بگذارم در سکوت

یا اشک حسرت بریزم در حصار کاهگلی ترک خورده ی تقدیرم

تلخ است و ناگوار سفر بی بازگشت مسافری که سنگ صبور تنهاییهایم بود

و من هنوز هم بعد از سالها در این شبهای سرد پیغام سفرش را دوباره و دوباره به برگهای خزان زده می رسانم

و غمگینانه در سوگش مرثیه های خاطراتمان را می نویسم و می گریم

من که هنوز هم رفتنش را باور ندارم...

دل آزرده ام

دل آزرده ام

دل آزرده ام

                                                 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢٠ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com