*کلبه ی پائیزی من*

عصر جمعه یک روز پاییزی دلم هوای بادبادک بازی داشت

روی بام رفتم

اما گویی...

بادبادک ها را جمع کرده اند روزی از نگاه شهر ها!

و یادم آمد دیگر نباید عصرها ی جمعه هوس کودکی بکنم!

بادبادک ها را گویی به بهانه ی آغاز شب برده اند!

خدایا! بادبادکم کو ؟ من بادبادک بازی را هیچ وقت تمام نکردم تا دیر شد تا تند تند بزرگ شدم

 آنقدر بزرگ شدم که بچه ها با دیدنم خجالت می کشند و من دلم عجیب می شکند

 من با تمام نگاهم در آسمان این شهر بی بادبادک گم شده ام !

                           

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢٦ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com