*کلبه ی پائیزی من*

امشب برف می باره...

همیشه وقتی برف می باره دوس دارم به آسمون خیره شم و زل بزنم به برفا تا اونجاییکه چشام خیس خیس شن

اینقدر که تصویر باریدن و عشقبازی کردنشون مات بشه تو عمق نگاه من

حس می کنم لمس دستای مهربون و سردش رو پشت پلکام

دونه های برف عاشقن با هم عشق بازی می کنن تا به زمین برسن

 بازدونه های برف پایین می ریزن مثل کودکی من 

و من یاد ده سالگیم می افتم یاد اون روزایی که توی برف بازیای بچگیم

دستام توی سرما کرخت کرخت می شدن

ولی گوله برفیای من هیچ وقت به هیچ کس نمی خوردن

خدام یه بار تو خواب به من گفته بود که تو گناهکار مهربانی هستی

و من خوشحالم که مهربانی حتی با گناه هم عجین می شه

بگذریم...

امشب مثه همیشه زل زدم به آسمون به بازی چرخش برف

حس کردم ترنم بارش برف درست مثل آهنگ زندگیه

دونه های سفید برف می چرخن و با هم عشقبازی می کن و باز می چرخن و می چرخن 

اونقدر که ثانیه ها هم گیج می شن زمان هم گیج می شه 

غافل از اینکه با اولین تابش تموم می شن و این خورشیده که همیشه باقی می مونه

داستان زندگی ما آدما مثل دونه های برفی تو هوا چرخ می خوره آونقدر چرخ می خوره تا ثانیه ها هم گیج بشن

روزای آخرم با طلوع هر روزه ی خورشید به راحتی آب می شن آب می شیم وهیچ چیز توی هوای آفتابی تغییر نخواهد کرد بدون حضور دانه های سپید برف بدون حضور ما...

امشب برف می باره...

                                    

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com