*کلبه ی پائیزی من*

وقتی خسته می شوی

 و پر از تردید که بمانی

یا بروی که بروی که بروی

وقتی دلتنگی می کنی

وقتی آرزو می کنی که نباشی

آنوقت هی نقطه می شوی علامت سوال می شوی علامت تعجب می شوی و هی می روی سر سطر...؟؟؟!!!

آهای تو را به همه ی عاشقانه های آرامت قسم یادت باشد

همان وقت که دل خدایت را بدست می اوری واو چه سخاوتمندانه دریچه ی همه ی رحمتهایش را به رویت می گشاید

به خدا بگو ئی من گم شدن نمی دانم

از هیچ چیز به اندازه ی گم شدن نمی هراسم

به خدا بگو پیدایم کند

من خیلی دور نیستم

من جائی نزدیک همین حوالیم درست نمی دانم شاید همین حوالی نزدیک وشاید هم همان حوالی دور...

زیاد دور نیستم    شاید!

اما نه! غریبانه دورم دور      شاید!

اما همینقدر می دانم که خدااگر بخواهد دور و نزدیک برایش بی معناست

پس بخواه که بخواهدکه بیابد مرا! من از این گمگشتگی می ترسم...

                  

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٦ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com