*کلبه ی پائیزی من*

آنقدر صبوری میکنم تا به نیمه شب برسم به آنجائی که مطمئن شوم اکثر آدمهای حوالی دور ونزدیکم غرق عمق خوابند

بیایم بنویسم با خیال راحت بدون حضور آدمهای عمودی وحرفها وهیاهوها وصداهایشان

این موقع ،صدائی هم باشد صدای نفس است همان موسیقی متن رویا یا کابوس

راستی خدا آنروزی که خواب را خلق کرد هدفش فقط این بود که خوابی باشد وبس

نه! گمان نمی کنم

چندروزی می شود لیمو شیرین می خورم واین یعنی یک اتفاق مهم برای من

یک تفاوت بزرگ با گذشته ،خروج از محدوده صفر ویکی که خواهرم معتقد است درونش اسیرم

اول چهار قاچ ،بعد غش غش خنده تا تمام شود غشغشم لیموی شیرین، تلخ شده

اولین هورت تلخ تلخ، بازغشغش خنده اهان پریدنش ته گلو

حالا سرفه وغشغش باهم...این هم لیمو خوردن روزانه ی  من

این هم نشانه ی آن دهم ها و صدم های بین زندان صفر ویکم

یک فنجان قهوه با دو قاشق شکر! امشب برای اولین بار در عمرم  طعم قهوه شیرین را چشیدم...  حیف قهوه ای که حرام شد!

اینهم کمی دهم وصدم دیگر

اما نه ان لیمو ها درمان خس خس این روزهای من است نه این قهوه آرامبخش بی قراریم

دیدی خواهری فقط فاصله وتعداد میله های این حصار بیشتر شدند وبس

چه تفاوت بی خاصیتی مثل همه ی چیز های دیگر دنیا که بی خاصیت شده اند

مثل همین محرمی که امده است

من اگر بخواهم که محبوب دلم خدایم را بی واسطه ی 124000پیغمبر وهزاران معصوم دوست داشته باشم تکلیفم چیست؟

من خدای خوب خودم را دوستتر می دارم تا خدای تعریف شده وتحریف شده توسط دیگران را

خدای من شبیه خدای آن شبان است همان شبان که چارقهای خدایش را می دوخت موهایش را شانه می زد وپیراهنش را وصله وبدین سان با خدایش معاشقه می کرد شیرین ...

همان خدایی را که به خاطر شکستن دل شبان  به موسی به بزرگ پیامبرش نهیب زد که ای موسی وارد حریم من و بنده ام نشو بگذار معاشقه کند همانگونه که می خواهد

می بینید حتی خدا هم بی واسطه می خواهد و بی واسطه دوست تر می دارد

منم همین را می خواهم ورود برای همه اکیدا ممنوع!!!

وارد محدوده من و خدایم و معاشقه هایمان نشوید...همین! 

خدای من همین نزدیکیهاست همین حوالی نزدیک من!

همین ماه رمضانی که گذشت ،همه ی بامدادانش پشت همین پنجره ی خانه ام می آمد وبه همه ی حرفهایم گوش میداد

من سی بامداد شفای نرگس را طلبیدم

ونرگس شفا گرفت ،نه به خاطر خواهشم از خدایم

نه به خاطر من

 که به خاطر ان دل صاف و مهربان نرگس

خدای من همه ی درد لهای تنهائیم را صبورانه میشنود شاید که گاه یاریم نکند اما هست می شنود

من خدای خودم را یافته ام و دوست ترش می دارم از خدائی که برای همه تعریف میشود

به محرم این روزها نمی اندیشم چون نمی فهمم نه عاشورا را درک می کنم نه ازدواج اجباری بزرگ مرد عاشورا و دختر یزدگرد سوم در صحنه ای دیگر را

اما این نفهمیها باعث نمی شود سر قرار سالیانه ام نروم

شب شام غریبان...

شمع

سوختن

اشک و عزاداری

 باعث نمی شود بر اساس همان نذری که سالهای دوردست در خواب و رویا در کربلای حسین کردم

از اول محرم لباس مشکی امیدم آماده نباشد

فقط نمی اندیشم چون نمی فهمم و خوب می دانم که ایراد از فهم کوتاه من حقیراست نه از بزرگی وعزت وجلال بزرگان

هر چندمن حسین را نفهمیده ام اما تنهائی وغربت ودرد ورنج وشهامت وشجاعت زینب را خوب فهمیده ام حداقل به اندازه درک خودم خوب فهمید ه ام، پس همه ی سهم من از محرم شام غریبان باشد وبه اندازه یکسال اشک و...

اصلا ولم کنید بگذارید خدای محبوبم را بی واسطه عاشقانه ترین دوست ترین بدارم همین!

 می بخشید مرا به خاطر همه ی یاوه هایم، برای همین است که نیمه شب هامی آیم تا رهگذری نیاید این حوالی... از شما هم که آمدید معذرت می خواهم معذرتی به اندازه ی عمق خوابهای شبانه تان ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٠ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com