*کلبه ی پائیزی من*

نشسته بودم منتظر تا تو دوباره بیائی

حرفهایت ساده و آرام وبی کلام روانه ی اندوهی جاودانه شد در دلم

چشمهایم را محکوم کرده ام به ندیدن هرآنچه ممکن است احیانا روزی باعث آزارت شودومعصیتت...

شده ام یک خط بی پایان صاف صاف

من در میان تاریکیهای بودن تو رها شدم

و تو آنسو تر از من راه گریز یافته ای

ومرا در فراسوی این گریز به همیشه نبودنت سپردی تا خودت برای همیشه باشی

بودنت را گنجاندی در نبودنت برای من!

می دانم همیشه رفتنی هست برای من برای تو برای همه

تا همیشه باید رفت حتی بی من حتی بی تو

برایت فریاد می زنم

همدرد ساده ی دلم تا ابد در یادم خواهی ماند ...

این فریاد یادگاریست کوچک برای تواگر هجی کردن را آموخته باشی البته!

بدرقه ی راهت در ابتدای گریزگاهت از من...

می دانم خوب می دانم که آسمان جاهای خوب زیادی دارد برای تو

برو و هر کجای این آسمان بی انتها که خواستی بمان اما همیشه بر زمین تشنه بباروبتاب ...

                            

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com