*کلبه ی پائیزی من*

این روز ها از هر گذری که عبور می کنی چشمت به پنجره های عریان بی پرده می افتد

 به فرشهای همیشه افقی ،  که به نا گاه عمودی آویزان شده اند

ردیف به ردیف تنگهای بلور و ماهیهای گلی

گلفروشی که رد کنی ، گلدان گلدان سنبل می بینی

عطر عود وشعله ی شمع  سراسر هر گذری را فرا گرفته

همین نسیمی که از حوالی  شمال هوای وزیدنش گرفته است

پرستوهائی که بر گشته اند و در آسمان سمفونی های عجیب و غریب اجرا می کنند

همین جوانه های کوچک روی شاخه ها

همین عطر شب بوها

همین شور و حرارت مردم در سر گذرها

نشانیست ساده از آمدن بهاری دیگر

صدای پای بهار امسال زودتر از همیشه به گوش رسید بعد از این زمستان سوت و کور و بی سرما و برف

 بعد از این زمستان خسیس ،   بهاری در راه است از قرار دست و دلباز است که اینقدر بی قرار زودتر آمدن است

 بهار که می شود نه هنوز بهار هم که نشده قرار است که بیاید

هوای حوالیم سنگین می شود انگار فقط هیدروژن می بلعم و نیتروژن

تنگه نفس می گیرم

درست بر عکس پائیزکم که وقتی میرسد دوست دارم لحظه لحظه اش را نفس بکشم

این همه نشانه و نشان را دوست ندارم

هر چقدر چشمهایم را محکمتر می بندم بیشتر می بینمشان انگاری

بیشتر خودشان را به من نشان می دهند انگاری

همه ی آدمها با آمدنش پر از شوقند و من پر از ملال

این کفشهای نوو این لباسهای پر زرق و برق حالم را عجیب به هم می ریزد

اصلا نمی فهمم چرا می گویند هوای اردیبهشتی خوب است مگر اینان آبان را نفس نکشیده اند هر گز؟!

من بهار را دوست ندارم  امسال بیشتر دوست ندارم آمدنش را به دلائلی اضافه تر

 اگر دوست داشتنی بوده است از بهار،متعلق به خاطرات روزهای کودکیست همان کفشهای بنفش به قول بچگیهایم پاشنه تق تقی واسکناسهای تا نخورده و...

همانها که دیر زمانیست که متروکه شده اند 

ولی حواسم هست خوب حواسم هست که فقط به خودم تعلق ندارم اصلا به خودم هیچ تعلقی ندارم از قرار

مثل هر سال

گندم سبز میکنم در همان ظرف مسی کنگره دار قدیمی

ماهی گلی می خرم با آجیل و شیرینی وشکلات وسیب و سمنوو...

خانه تکانی میکنم

سفره ی هفت سین می چینم

راه براه به میهمانیهائی که دوست ندارم می روم وآمدن بهار را تبریک می گویم با لبخند

و...و..و...

که مبادا حقی از کسی ضایع شود

که دوست نداری که نداشته باش اطرافیانت چه؟!

موظفی به خاطر بقیه به خاطر دل بقیه لبخند بزنی و به بهار خوش امد بگوئی...دل خودت چه مهم!

فقط فال حافظ گرفتن را

 جنگل و کوه و دشت و دمن ودریا رفتن را همیشه دوست دارم اینها هم که به بهار مربوط نمی شود دوست داشتنیی ، شیرین است و چهار فصل ،  که بودشان در بهاراین نفسهای سنگین را کمی فقط کمی سبکتر میکند...

 وبیشتر از همه ی این حرفها به هرمان هسه می اندیشم وآن جمله ی معروفش در سر آغاز رمان بزرگ " دمیان"

من فقط می خواستم آن طور که در کنه وجودم هستم زندگی کنم. چرا این کار آنقدر مشکل بود؟

                         

                          

        

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٩ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com