*کلبه ی پائیزی من*

می‌دانم که بسیاری ماندگارند یا رهگذر، قدر گذشتن یک فصل، یک باران، کنجکاو و نه نگران، که دل نگرانی هم اگر هست، بیشتر برای سبک‌تر کردن بار شانه‌هاست، ترسان از رسیدن لحظه‌ای که بپرسد از خودش که آیا به اندازه‌ی همه‌ی توانش بوده‌ و جواب بشنود نه، می‌دانم که سرنوشت این دفترهامان یا تکرار است، یا نبودن، رفتن و دل کندن شاید و می‌دانم که چشم‌های نگران هم عادت می‌کنند به تکرار ما، به بی‌قراری‌هایی که از بس قرار نمی‌گیرند می‌شوند حالمان، آنچه دیگران از ما می‌شناسند، و بعد تو اگر در کلمه‌هایت پرپر بزنی هم، دیگر چشمی نگران تو نیست ...

پ-ن حالا باور میکنم که روزگار قحطی خیلی چیزهاست !

دل من عجیب بهونه ی دریا می گیره این روزاناراحت

              

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٦ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com