*کلبه ی پائیزی من*

خوب که فکر می کنم
می بینم لحظه ای نیست که بدل به ترانه ای نشود...
حتما یک روز قصه ای گفته ام و هر گز کسی قصه ام را نخوانده

حتما من یک روز کوچک بوده ام ویک روز بزرگ شده ام ویک روز دویده ام وانتظار را وعشق را ونفرت را فهمیده ام

حتما من یک روزی یک جائی خدا را فهمیده ام

حتما یک روز کسی زیر باران آمده ومن به دیدارش شتافته ام بی آنکه خیس شده باشم

حتما یک روز کسی رفته و من زیر باران تنها نشسته ام بی آنکه خیس شده باشم

حتما من یک روز نان وسبزی وپیاز خریده ام ، حتما من یک روز یک شیرینی خوشمزه ای پخته ام که عزیزترینانم آنرا نچشیده اند

حتما من یک روز خانه را روفته ام و همه جایش را شسته ام

ودر سپیدی و پاکی خانه به خواب رفته ام

حتما من یک روز گل یاس کبودی را بو ئیده ام که برایم شگون داشته است وعطرخوش خاطره ای...

حالا ای مرگ..
چه سرد و ساده
بر آستانه ایستاده ای ؟
پیش از آنکه داخل شوی
بگذار بخوابم
می خواهم آرام باشم
وقتی به آغوشم می کشی...

*******************************

در یاد هر فریادی که بمانی باز فریاد هیچ یادی

از نام تو رنگ نخواهد گرفت...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٦ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com