*کلبه ی پائیزی من*

شگفتا!

وقتی که بود نمی دیدم،

وقتی می خواند نمی شنیدم،

وقتی دیدم که نبود...

وقتی شنیدم که نخواند...!

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ،

تشنه آتش باشی نه آب ،

و چشمه که خشکید ، چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش ، کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید ، تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش.

و بعد...

عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت.

نوشته شده در ۱۳۸٤/٧/۱٤ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com