*کلبه ی پائیزی من*

همه ی قاصدکهاانگار با باد همرازند وهم آواز
همه شان مسافر سرزمینی هستند که آنجا چشمانی به انتظارشان نشسته اند
سرزمینی که با پائیز می آید باباران تر میشودوبا پائیز میرود
لابه لای رویاهایم خواب دیدم  قاصدک شده ا م
قاصدکی که در انتهای بودنش هیچ چشمی منتظرش نبود
بادمرا با خود برد
درآسمان قدم زدم
وبا ابرها مجسمه ساختم
میان دشت باران خورده ی آرزوهایم رها شدم
وپرسه زنان از میان کوچه باغ پائیزی خاطراتم گذشتم
چشمهایم رادرمسیربادافروختم
ووجودم را رو به کوهستان سرد
بادوزید آسمان باریدن گرفت
نگاهم خاموش شد وانگار که برای همیشه فراموش شدم...

**************************

بوی نارنج وپائیز سردگرفته ام...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com