*کلبه ی پائیزی من*

چه همدردم با تو که می گویند 44سال است همین حوالی دریا خیره به آفتاب به گل نشسته ای

 ومن دیدم که هرروز غروب نگاهت با اشعه ای تیز گره می خورد خیره به راهی دوردست...

ازقرارازهمان روز که همه ی شعرهایم را زورقی ساختم وبه دریا انداختم  ، جائی همین نزدیکی ها به گل نشستم

چه ساده در کنارت دانستم رمز ادامه نیافتنم ،  در به گل نشستن زورق شعرهایم بود...

غصه نخور ،  ما خورشید را داریم ودریا راوآسمان را

عاقبت دستانمان ونگاهمان درامتداد آخرین اشعه در تلاقی آسمان وخورشیدودریا ذوب میشوند ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٩ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com