*کلبه ی پائیزی من*

آخر می دانی! آرزوی دختر بچگی هایم هم مثل آرزوی قدیمی تر شدنهایم شبیه هیچ آرزوی متداولی نبود ،  دلم نمی خواست پرنسس باشم  مثل همه ی دختر بچه ها .

 دلم می خواست دستانم به آسمان برسند آنهم آسمان شب!

این شبها چیزی شاید شبیه یک ستاره زل میزند به چشمانم نگاهش که می کنم می درخشد یک چیزی شبیه تو  ، خط میشود نقطه میشود ومحو محو میشود!

بچه که بودم فکر می کردم بیخودی میترسم که دستان کوچکم هرگزبه آسمان نرسند

حالا که قدیمی شده ام باخودی تر می ترسم  ، می ترسم ته این قصه تو هم ستاره بشوی وبروی کنج آسمان شب لانه کنی  ، حتی بالاتر از کنج رویاهای بی مهار ومهابای من!

وآنوقت دستان کوچکم که هرگز به آسمان شب نرسیدند حالا تا همیشه ی بودنم هم این دستان قدیمی به تو نرسند...

باخودی تر می ترسم...

********************************

وقتی از همه ی باید ها ونباید ها سربپیچانی آنقدر تنها میشوی  ، که حتی خدا هم بی آنکه به معجزه بیندیشد فراموشت میکند...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٧ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com