*کلبه ی پائیزی من*

این شبهاا،نگار که اسیر کابوس تلخی شده باشم با تلاطم ودلهره

هی انگار دست وپا میزنم برای بیدار شدن که یکهو دست مهربانی شانه ام را نوازش می دهد وموهایم را .

چشم باز میکنم ودوباره می بندم آرام میشوم ورویای باران می بینم وبرف وبهار وبابونه

این سالها هی پائیز که میشد، دلم می خواست پاییز,آخر باشد دیگر نه نامی از من بماند ونه نشانی

حالا حوالی همین سکوت ،حوالی همین شبهای پرتلاطم ،انگار رنگ تازه ای اضافه شده است به رنگارنگ تکراری پائیزودستان پرنوری که دردهای شبانه ام را تسکین می دهند.رنگی شبیه سبزی بهار شبیه جریان دوباره ی زندگی شبیه رنگ پرطراوت باران ودستانی شبیه دستان خدا

وگرنه من همان آدمم با همان دغدغه ها ودلتنگی ها وغریبانه ها...

************************************************

من ِ این روزهاباید که بسیارصبوری کند...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com