*کلبه ی پائیزی من*

فصل اول:

نمی دونم کی بود وکجا؛فقط یادمه مات ومبهوت داشتم ننه عالم( خدابیامرز) رو نگاه می کردم که نشسته نماز می خوند؛ این اولین بار بود که می دیدم وبرام بی نهایت عجیب بود خودش متوجه شد ووقتی نمازش تموم شد برام توضیح داد که اونقدر پادرد وکمر درد داره  که نمی تونه ایستاده نماز بخونه!امشب به رکعت دوم نماز عشا که رسیدم دیگه درد اجازه نداد سر پا ادامه بدم وبقیش رو نشسته خوندم وقتی تموم شد با خودم فکر کردم از صبح تا شب تحت هر شرایطی کارام رو انجام میدم اونم ایستاده! به این نماز دست وپا شکسته که می رسم کم میارم بعدش با خودم گفتم اونی که اون بالاست اونی که مهربان ترین وبزرگترینه تنها کسیه که نشستن منو نشونه ی کوتاهی کردن وبی احترامی نمی دونه فقط اونه که می فهمه ومی بخشه ومن چه عاشقانه می پرستمش واز داشتنش به خود می بالم...

راستی ننه عالم در آستانه ی  هشتاد سالگی بود ومن عنقریب چهل ساله خواهم شد!

فصل دوم:

من گفتم السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی

سوگند گفت:سلام امام رضای خوشگلم دوستت دارم اومدم بوست کنم

ومن لبخند امام نازنینم را به روی سوگند عزیزم دیدم

فصل سوم:

بالا برویم پائین بیاییم اینجا بازار مکاره ایست به نام جهان سوم که بی ارزش ترین کالایش جان انسان های این سرزمین است کاش خدای پشت پنجره ی خانه مان را اینقدر ساده رها نمی کردیم وفرسنگ ها دورتر دنبال یک خانه ی خالی نمی چرخیدیم به دنبال خدایی که پشت پنجره ی خانه مان جا گذاشتیم وگذشتیم

فصل چهارم:

از تلویزیون خندوانه ای پخش می شود که رسالتش شادی رسانی است واین اولین بار است که از این تلویزیون برنامه ی طنزی پخش میشود که سراسر لودگی نیست برنامه ای پربار وطنازانه از رامبد جوان وتیم حرفه ایش که صمیمانه برایشان آرزوی موفقیت روز افزون وتداوم دارم  گلمپ بازی در نیاورده باشم ما عادت داریم اگرصداوسیما ناپرهیزی کرد ویک برنامه ی خوب پخش کرد مثل جمعه ی ایرانی رادیو ویا رادیو هفت تلویزیون که پربار بود ومردم پسند یک روزی یکهو بی سر وصدا خاموش شود امیدوارم سرنوشت خندوانه این نباشد ولازم به توضیح است که رادیو بسی قابل احترام تر از هر رسانه ی دیگریست!

فصل پنجم:

تو نیستی.….

چگونه باور کنم وقتی این پائیز می آید با نم نم بارانش با وزش بادش که برگ برگ سپیدار بلند را می تکاند با خنکی نسیمش که صورتم را آرام و متین می نوازد و از همه مهمتر قاصدک های نرم ونازکش وآسمانش که هی تکرار نام توست...

 چگونه باور کنم!؟

***************

 

از کوچه های خاطرمن

امشب 

صدای پای تو می آید...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٩ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com