*کلبه ی پائیزی من*

7روز گذشت از دومین زمستان آمدنت

وتودو ساله شدی به سرعت برق وباد

تو رویای دورکودکی هام بودی که دیر رسیدی

از همون اول هی برات شعر می خوندم هی شعر هی شعراکثرا فی البداهه شاید اگه حوصله می کردم ومی نوشتم صدها شعر! وحتی گاهی حافظ و مولانا وگاهی ترانه های سیاوش قمیشی و...وتوچقدر شعر خوندنامو دوست داری شب که میشه میگی مامانی بارون بخون ( باروبارون ویگن که گل نسا میشه گل آیدا)وقتی بیدار میشی از خواب سریع میای وزل میزنی به من ومنتظر میشی که بخونم برات

موقع حموم ( مثه یه نور کوچولو...)و...وقتی هم درلحظه سرودن دوست داری میگی مامانی فگط(فقط) چیز دیگه ای بخون خلاصه من از مادر بودن فقط عاشق بودنش رو می دونم وشعر خوندنش رو ببخش که نمی تونم پا به پای کودکی هات بچگی کنم ببخش به خاطر این همه ندونستن شایدتو هم خیلی دیر رسیدی خیلی سال بعد از گم شدن عروسکم...


نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٧ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com