*کلبه ی پائیزی من*

   انگار غروبی زمستانی بود که پرستوی خيسی را در آستين خود به خانه آوردم!

   و انگار صبح روز بعد چيزی شبيه يک پرنده ی عاشق و ساکت از بام خانه مان به 

   جانب دريا   

    برخاست و من نيز در سکوت تماشاگر پرواز و هجرتش شدم!

    انگار در انکار عشق نوعی سکوت مقدس هست!

              

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/۸ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com