*کلبه ی پائیزی من*

  قرآنت را می بوسم و گونه های خيست را

  و گام بر می دارم

  غمگين و ناگزير

  به سمت آينده ای که تو می شناسی اش

  و من هرگز در ترفيع هيچ رويايی نديدمش!

  و تو به جای کاسه ی آب

  قطره قطره اشکهايت را بدرقه ام می کنی.

  و التماس را در نيمه ی چشمانم به هيچ می گيری..

  می روم و دريغ از کاسه ی آبی که برايم آرزوی بر گشت کند

  گفتی برو

  تنها و بی من

  می روم به خاطر تو

  و برای تنهايی ام از قطره قطره اشکهايی که تو ميگفتی مرواريد تاج خوشبختی درست می 

    کنم..

  و چقدر لباس خوشبختی که تو دوختی اش برای وسعت تنهايی من تنگ است

  گفتی خوشبختی يعنی سلامت..

  و من امشب چقدر استخوانهای خوشبختم تير می کشد !

  ‌گفتی برو زندگی كن!

  خوشبخت باش!

  می روم ..می روم و خود را می سپارم به زندگی

  گفتی مسافرم.... دل نبند

  مسافرمن !

  اكنون من می روم

      

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۱۱ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com