*کلبه ی پائیزی من*

  داری گریه می کنی زندونی...

  یقین دارم که به هیچ جای این آسمون خسته و صبور بر نمی خوره

  اگه گاهیم پلکای خسته وخاموش توی دربند واسه بی قراری نیومدنش بباره

  گریه کن آره گریه کن

  واسه فاصله هایی که بی دعوت و سرزده اومدن

  دل منم گاهگاهی می باره گر چه می دونم بی فایدست

  رفتنو که قرار نیست همیشه توی خواب دید

   یه دفعه ام تو بیداری اونم سهم من و توی بی گناه دربندوخیلی از آدمای دیوونه ی دیگه

  راستی چرا بی هیچ گناهی اسیر این زندون شدی

   کی می خوای جواب بدی؟

  زندانبانت می گفت کلیدو بهت داده چشماشم بسته ولی تو نرفتی

  چرا؟!

    آرزو میکنم اسارتت موقتی باشه و خیلی زود رها بشی دیگه هیچوقتم اسیر نشی

     برو ببار  از این بیشتر مزاحمت نمی شم

   فقط بدون من نم اشکو از نم بارون تشخیص می دم...

              پنجره ی خیال من...همیشه و همیشه باز است و باز خواهد ماند

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢۳ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط آرزو نظرات () |

Design By : nightSelect.com