به گل نشسته!

چه همدردم با تو که می گویند 44سال است همین حوالی دریا خیره به آفتاب به گل نشسته ای

 ومن دیدم که هرروز غروب نگاهت با اشعه ای تیز گره می خورد خیره به راهی دوردست...

ازقرارازهمان روز که همه ی شعرهایم را زورقی ساختم وبه دریا انداختم  ، جائی همین نزدیکی ها به گل نشستم

چه ساده در کنارت دانستم رمز ادامه نیافتنم ،  در به گل نشستن زورق شعرهایم بود...

غصه نخور ،  ما خورشید را داریم ودریا راوآسمان را

عاقبت دستانمان ونگاهمان درامتداد آخرین اشعه در تلاقی آسمان وخورشیدودریا ذوب میشوند ...

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسافر

کیک هم می خوایم تازه ه ه ه [گل]

مسافر

[گل][گل][گل][گل]اینام هدیه های این ور آبی[نیشخند]

تنها

کنار رودخانه ای بی آب ایستادم و . . نه . . گریه نکردم . . نه بربطی دارم .. نه سرزمین موعودی.. فقط اسیرم.. اسیر این روزها که می گذرند . . این خیابان ها که مال من نیستند و صدای زنگ دار تلاوت قران مادرم و اینان که مرا به اسیری گرفته اند . . کاش از من سرودی بخواهند. .

فریاد

غصه نخور ما خورشید را داریم اما آسمان و زمین و ماه را نمیدانم...

مسافر

تولدت مبارک ک ک ک [دست][دست][دست]

مسافر

حالا دیگه واقعا تولدت مبارک ک ک ک ک