عصر یخبندان

           

              

آفتاب می تابد با زاویه ای نود درجه
به سویش نگاه می کنم
اما همه ی وجودم یخبندان شده
می ترسم  ،میترسم با این یخبندان ،نسل هر آنچه نامی و نشانی از دوست داشتن دارد در وجودم منقرض شود...
حالا فهمیدم با این آفتاب چرا من تهیم از گرما؟
تو نگاهت را از آفتاب گرفته ای...
نبودن نگاهت  ،عصر یخبندان و انقراض است برای
                                                                دوست داشتن
      15.gif

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
غریبه

از تبار گلهای شقايق... از ورای مهر... از اميد... از عشق... گفتن... نوشتن... مشق زندگی کردن ٫مشق عشق ٫مشق مهر... استادی از برای شاگردان... صلح و جنگ ٫ دود و باروت ٫ خون و آتش ٫ سرب سرکش ٫ مهر و ايمان ٫ درد فقدان ٫ سوز ياران ٫ عشق خوبان... رخ شطرنج... استادی از برای شاگردان... مهر تلميذ ٫عشق تلٌمذ ٫مشق ايمان ٫مشق احسان ٫مشق اميد ٫مشق زندگی ٫مشق مهر ...بوی نارنج... استادی از برای شاگردان... /////دوست عرير سلام.... عالی بود.....همراز سکوت ميشی؟(تبادل لينک)

بيژن فرزند بامداد

سلام. خوبین؟انتقاد کنم يا نکنم؟اجازه هست يا خير؟در نگارش تقريبا تمامی جمله ها اشتباه صورت گرفته.در عين بی خيال و خبری نوشته شده اند و دل سوزی برای خواننده به کار برده نشده.يه کمی بيشتر به خواننده توجه شود بهتر است!يا اين که برای نگارش اين جملات حداقل يه بار از روی نوشته بخونين خودتون.ببخشيد که رک حرفمو زدم.اميدوارم ناراحت نشده باشين.با اجازه