قاصدکی سوار بر باد***

  قاصدکم توی باغچه ی دلم

 نشسته شاید او حرف مرا بفهمد

 با اینکه دلم را سخت می فشارد دلش هم نمی آید گلها را پس بزند و خود را رها کند

 قاصدکم می خواهم رهایت کنم تا به آن دوردورها پر بکشی به همان دوردورهای نارنجی  رنگ

 به خوابگاه خورشیدمن می دانم، می دانم صدای قاصدکم زیباست، آزارت نمی دهد

 شاید این قاصدک...........

 قاصد اشکهای من است قاصد همه تلخیهای درونم دردهایم

 صدای قاصدکم زیباست اما آهنگ دردهای من بسی تلخ و زهرآگین...

 نه قاصدک نه نرو نرونرو مبادا که آزاری بیند

 آخرین درد های مرا به خودم واگذار

 قاصدکم را با همه ی درد های دلم درون دستم فشردم چقدر سبک شدم

 حال خودم قاصد کی هستم سوار بر باد با آخرین دردهای ناگفته ام بر دوش.

             

/ 2 نظر / 7 بازدید
امير نام‌آور

دوست عزيز سلام! نمی‌دونی چقدر لذت بردم از خوندن مطالبت ... هميشه همه نوشته هات حس زندگی رو به آدم القا می کنه و با نوشته‌های تو آدم تازه می‌فهمه که زندگی چقدر زيباست ... خوشحالم که تونستم وبلاگت رو بخونم ... به داشتن دوستانی چون تو افتخار می کنم ...

امیر

مثل هميشه به اندازه ی همه ی دنيا لذت بردم خوندن وبلاگت به من زندگی می بخشه...