اين روزها چه خاکستري مي گذرد...

   اصلا دلم تنگ چيزي نيست مدتهاست که نمي خوام به هيچ چيز فکر کنم

   اگه گاهي چيزي مي نويسم تراوشي ناگهاني از يه حس خاکستريه

   متولدين دهه ي پنجاه سوخته ترين نسل در طي تاريخ ايران

   مدتهاست که ديگه دلم واسه ميتينگاي پر جنب و جوش روزای اشتياق التهاب روزای  

    دانشکده نترسيدن از به صلابه کشيده شدن تنگ نميشه

    مدتهاست که چند تا کتاب رو کتابخونست به انتظار خونده شدن اما خبري از آرزويي که

    خلوت شباش با خوندن پر مي شد نيست

    روزنامه ي شرق مياد گوشه ي خونه مي افته سراغش نمي رم مگه بخوام جدولشوحل کنم

     کتاباي دکتر شريعتي حسابي دارن تو کتابخونه خاک مي خورن

    نمي خوام حتي فکر کنم

    به اين همه سياهي به اين همه غربت

    اصلا مهم نيست اين روزا نبوي چي مي نويسه نيک آهنگ چي ميکشه

    اکبر گنجي کجاست آقاي بحر الفنون چه جوري به ريش اين ملت مي خنده

    اين روزا شيرين عبادي چيکار مي کنه

    اصلا مهم نيست با انقلاب متولد شديم باجنگ بزرگ شديم با خفقان زندگي کرديم

    اصلا دلتنگ اون روزايي نيستم که سيد محمد خاتمي کانديداي رياست جمهوري بود و ما پر از  شر و شور

    اصلا مهم نيست که تازه وقتي فهميدم احمدي نژادی هم بين کانديداها بوده که رييس جمهور 

    شده بودو من براي اولين بار به صرافت افتادم که پوستراشو نگاه کنم!!

   اصلا مهم نيست به سر ايران با يد طولايي از تمدن چي آومده

   اصلا مهم نيست نامه ي سر گشاده ي مقامات عربستان مبني بر اينکه

   به رييس جمهورتان کمي هم روابط ديپلماتيک آموزش بديد بد نيست!!به خاطر آبروي خودتون!!يعنی چی

   اين همه دزدي نيرنگ سياهي اختناق يعنی چی يعنی اسلام؟حکومت عدل؟

   نمي خواستم د يگه به هيچ چيز فکر کنم

   اما ديروز يه اتفاق افتاد اتفاقي که وادارم کرد باز فکر کنم باز زجر بکشم باديازپامم نتونم بخوابم

   کنار خيابون پيرزني رو ديدم وقتي از لابه لاي چروکاي صورتش و اشکاش گذشتم شناختمش

   ياد پسرش افتادم همسايه ي سالاي دور توي يه روز باروني تو کوچه بوديم با صلا بت  

     هميشگيش اومد باهامون بازي کردبعدشم گفت از اين به بعد وقتي ميايي تو کوچه موهاي

   طلاييتو بپوشون من از اون روز به بعد هميشه يه روسري کوچولو سرم مي کردم

   خيلي از اون ماجرا نگذشت که روزي تو کوچمون حجله ي شير مردي رو بستند که با

   آرامش از گلوله و آتش گذشته بود و به خدا رسيده بودو از همون روز کمر پير زن شکست و

   نام اون کوچه به نام اون شهيد متبرک شد هنوزم وقتي از اون کوچه مي گذرم ياد روسري

   صورتيم مي افتم ياد صلابت ايمان و عشق

   به شدت حالش بد بود خسته و در مونده پرسيدم چي شده ؟گفت..براي کاري رفته بودم بنياد شهيد

   آقاي رييس يه آدامس گنده گوشه ي دهنش بود ويه سيگار تو دستش يک ساعت معطل شدم اما

    نتونستم حرفمو بزنم به نظر تو جووناي ما برا چي برا کي رفتند!؟

   گفتم اين آقا که حتي از آقايون خيلي کوچولوي اين مملکت هم نيست کجای کاری مادر...

   هر کسي به هر صندلي تکيه زد تو هر پست و مقامي به خون شهدا خيانت کرد نهايت

   سواستفاده رو از نام و نشونشون کردند تا جاه و مقامشون حفظ بشه ...

   اشک تو چشمام حلقه بست بردمش يه مغازه ي نزديک صورتشو شست يه اب قند خورد وکمی

     بهتر شد همراهيش کردم تا کوچشون تا همون کوچه اي که هميشه بوي ياس ميده حتي اگه بهار نباشه

    بازم هزارتا فکروسوال و چرا اومد سراغم

    خيلي وقتا مجبور مي شي چشماتو باز کني ببيني و بازم زجر بکشي حتی اگه نخوای حتی اگه

     ديگه توانشو نداشته باشی...

/ 9 نظر / 6 بازدید
تارا

می خوام بهت بگم ديگه از اين چيزا ننويس... می بينم گاهی آدم بايد سيردلش گريه کنه... دلم گرفت... خودت ميگی ميزبان بدی هستی توی کلبه پاييزيت...همه رو با نوشته هات دلگير می کنی... ميگم تو چرا روزات خاکستريه؟؟؟ میگی خاکستری بودنم دليل نمی خواد...مث دوست داشتنه...باور می کنم...پس از مدتها پای نت احساس کردم می خوام حسابی گريه کنم...

donya

arezoo jan dige be man sar nemizani?movafagh bashi...donya

امیر

دلم گرفت از این همه غربت.

ملينا

سلام خوبی آرزو جون؟ قشنگ مينويسی و وبلاگ خوبی داری! پيش منم بيا

تارا

راستی مهتاب...این تنها نوشته ی توئه که عکس نداره...خاکستری خاکستری...بی رنگ...

مليکا

داريم کجا ميريم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرشاد

اين دومين باره که اين وبلاگ را ميبينم کلمه به کلمه آن را خواندم به انتظاره نوشته های بعدی هر روز میام اینجا.

فرشاد

اصلا دلم تنگ چيزي نيست مدتهاست که نمي خوام به هيچ چيز فکر کنم من هر روز ميام و اين جمله به چشمم می خوره و دلم می خواد تا آخر دوباره بخوانم آن را. منتظره نوشته هاتم