م/ی/ت/ر/س/م

آخر می دانی! آرزوی دختر بچگی هایم هم مثل آرزوی قدیمی تر شدنهایم شبیه هیچ آرزوی متداولی نبود ،  دلم نمی خواست پرنسس باشم  مثل همه ی دختر بچه ها .

 دلم می خواست دستانم به آسمان برسند آنهم آسمان شب!

این شبها چیزی شاید شبیه یک ستاره زل میزند به چشمانم نگاهش که می کنم می درخشد یک چیزی شبیه تو  ، خط میشود نقطه میشود ومحو محو میشود!

بچه که بودم فکر می کردم بیخودی میترسم که دستان کوچکم هرگزبه آسمان نرسند

حالا که قدیمی شده ام باخودی تر می ترسم  ، می ترسم ته این قصه تو هم ستاره بشوی وبروی کنج آسمان شب لانه کنی  ، حتی بالاتر از کنج رویاهای بی مهار ومهابای من!

وآنوقت دستان کوچکم که هرگز به آسمان شب نرسیدند حالا تا همیشه ی بودنم هم این دستان قدیمی به تو نرسند...

باخودی تر می ترسم...

********************************

وقتی از همه ی باید ها ونباید ها سربپیچانی آنقدر تنها میشوی  ، که حتی خدا هم بی آنکه به معجزه بیندیشد فراموشت میکند...

/ 10 نظر / 9 بازدید
درخندک

دوست عزیز سلام با یک سئوال در خدمت شما هستم اگر باران بودید کجا می باریدید؟ چرا؟ نظر زیبای شما گرمای کلبه ماست با سپاس بی پایان

مسافر

خدایی که تنها نمی گذارد حتی اگر هر آنچه باید و نباید را سر پیچانده باشی

مسافر

با خودی نترس که ترس بی خودی بهترتره[لبخند]

هاتف

زیبا بود آرزو جان آرزوی زیبایی داشتی آروزیی دور ، آرزویی که دست نیافتنی می ماند اما زیباست مانند سخنت. آرزو جان امیدوارم به آرزوت برسی امیدوارم ترسهات روزی از بودن با تو هراس داشته باشد روزی که بتونی بر ترسهایت غلبه کنی و آن را از دنیای خود بیرون کنی و به موفقیت برسی

مسافر

زندگي بايد كرد گاه با يك گل سرخ گاه با يك دل تنگ گاه بايد روييد در پس باران گاه بايد خنديد بر غم بي پايان

مسافر

دیدی چقدر هم نمی ترسی !!!

وصال

من دلم مي‌خواهد خانه‌اي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوست‌هايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو...؛ هر کسي مي‌خواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دل‌هاست شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست... بر درش برگ گلي مي‌کوبم روي آن با قلم سبز بهار مي‌نويسم اي يار خانه‌ي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد ديگر " خانه دوست کجاست ؟ "