این هم تجربه ای بود

  جوجه های آخر سی امین پاییزمنوبه شیوه ی جدیدی شمردن

  عبور از راهراه های مهتابی ممتد سفید و ورود به اتاقی بنام اتاق عمل اونم واسه اولین بار!

  دیدن آخرین نگاه مضطرب و پریشون قبل از بسته شدن درای اتاق سبزسردی که می تونست شاید

    پل عبوری باشه

  واسه رسیدن به یه دنیای دیگه...

   دیدن آدمای سبز و آبی پوش یه مانیتور شیشه ای که نمی دونم چه جوری به دل من وصل 

  بودوتالاپ وتولوپشو نشون می داد

  ای بابا دست و پاهامم بستن یه تزریق خلسه خلسه خلسه تنفس یه گاز تلخ و بقیه ای که 

   نفهمیدمشان!

  و اما من دوباره دیپورت شدم به همون دنیای قدیمی خودم منو به دنیای جدید نپذیرفته بودن

   حالا اشکال از ویزا بود یا پاسپورت خودمم نفهمیدم

  به هر حال برگشت خوردم دیگه چراش فرقی نمیکرد

  نمی دونم شاید هنوز پاییز موعود فرا نرسیده بود آخه قرارم با خدام اومدن پاییزی بود و رفتن پاییزی  

   اونم اگه

   از نوع آذریش باشه که دیگه محشره

  قربون این خدام برم چقدم که این خدا به قراراش پای بنده!

  آخره وفای به عهده این خدای جیگر طلای من!

  بگذریم...

  وقتی قراره یه همچین اتفاقایی بیفته چقد خوبه نقش آدم نقش مسافری باشه که قراره بره اونور

   درای سبزی

  که وقتی بسته میشن یه تابلو زل می زنه تو چشای منتظر با این عنوان(ورود ممنوع)

  بارها و بارها آدم پشت این در من بودم وفقط همون خدای زیادی مهربون بود که فهمیدچه دردی رو با 

  تک تک اجزام تحمل میکنم

  قبل از بی هوشی کامل یه آرزو کردم

  آرزو کردم تو ادامه ی این نمایش زندگی که معلوم نیست چند تا پاییز دیگه قراره طول بکشه

  هر وقت قرار بود یه همچین اتفاقایی بیفته

  نقشی که به من میدن نقش مسافره باشه بدون اضطراب آروم با چشمایی که نمی دونم چرا 

  اصرارداشتند همیشه

  همه چیزو اون جوری که نیست ببینن (یه جور دیگه)نه صاحب چشمای منتظری که مجبوره واقعیت  

  رو ببینه درست همون طوری که هست...

                    oproom_2.jpg   

/ 10 نظر / 5 بازدید
ملیکا

آهایییییییییییییییییییییییییییییی دل من خیلی کوچیکه ها ........یه دفعه دیدی شوخی شوخی از غصه ترکید ... شب ، اونم شب پاییز ، بدون مهتاب؟ روزای به این غمگینی، بدون آرزو؟ اون وقت یه سایه روشن تنها که نمیدونه بالاخره شبه یا روز بدون مهتاب ، بدون آرزو ، چه طور طاقت بیاره این همه تکرارو ؟ تو باید باشی ، به خاطر دل همه سایه روشنایی که با فکر بودن یک مهتاب مهر شب های پاییزشون رو صبح میکنن و با یک آرزوی شیرین و دوست داشتنی روزهاشون رو شب ... دفعه آخرت باشه از این حرفا زدی ....وگرنه جدی جدی میترکه ها....

تارا

کاش می شد همه ی حرفای مليکا رو کپی می کردم اينجا... چون خودم واقعا نمی دونم چی بايد بگم... اينا چيه نوشتی؟؟؟ ها؟؟؟ خوب شو ديگه... وگرنه به قول مليکا جدی جدی می ترکه ها...

ياسمين

سلام عزيزم وب زيبايی داری خوشحال می شم بهم سر بزنی موفق باشی يا علی

فرح

تو چقد نديد پديدی ها.من که ۵ بار تا حالا تخت روون اتاق عمل و تجربه کردم.چی بگم.[ولی دیگه نبینم گذرت به اون طرفا بیفته ها.به خاطر من که گناه دارم

مک

آرزو؟ چی شده؟

ماهي شناورشب

سلام ميدونيد چندوقته منتظرم . وقتي مياي يه تنگ براماهي من بيار …..آخه اين ماهي كوچولوتنگش شكسته……. پس مي بينمت …………………خدانگهدار شما

فرهاد

سلام / خيلی نگران بوديم مهندس / اميدوارم هميشه همين طور پرتحمل باشی ... قدر بعضی ها رو خيلی بدونا....

مک

سلام آرزو نميدونم چی شده! اما اميدوارم هر چی بوده به خیر گذشته باشه